یک زمانی، مرحوم جدّ ما با مرحوم امام مشغول مباحثه بودند. یک آقایی از اهل علم که عصبی مزاج بوده، به همراه یکی از مریدانش به نزد این دو میآید. مرحوم امام میگوید این مسأله را عرف باید تشخیص دهد و عرف هم آمد. این شخص عصبی مزاج، اگر تنها بود، عصبانی میشد و دعوا راه میانداخت ولی چون مریدش همراهش بود، دهانش بسته شده بود لذا به مرحوم جدّ ما رو میکند و میگوید ببین این آقا چه میگوید. مرحوم امام میگوید، نه آقا این مطالبی که آقایان میگویند شوائب اوهام است؛ شما قلبتان پاک است و حقائق از عالم بالا صاف در قلبتان جاگیر میشود.
دیدار آقای بروجردی و آقای کاشانی و کمک مالی آقای بروجردی به ایشان
همین آقا یک زمانی در خانهاش بوده که ناگهان درب خانهاش را میزنند و میگویند آقای سید ابو القاسم کاشانی همان کاشانی معروف به قم آمده و مرحوم آقای بروجردی با کالسکه درب منزل، منتظر شما هستند که با هم به دیدار ایشان بروید. این آقا هم آماده میشود و به همراه آقای بروجردی به دیدار آقای کاشانی میروند. آقای کاشانی، وقتی میبیند آقای بروجردی تنها نیست و با این شخص به دیدارشان آمده، قدری ناراحت میشود و چهرهاش در هم کشیده میشود. وقتی وارد میشوند، آقای کاشانی شروع میکند به طرح برخی بحثهای سیاسی و آن آقا هم اعتراض میکند. آقای کاشانی میگوید من با شما نبودم. دوباره آقای کاشانی از یک زاویه دیگر به بحث سیاسی وارد میشوند و بار دیگر آن آقا اعتراض میکند. آقای کاشانی آن آقا را از اتاق بیرون میکند و آقای بروجردی نیز از باب اعتراض به این که چرا همراه مرا بیرون کردید، جلسه را ترک میکند. داستان از این قرار بوده که آقای بروجردی از ابتدا آن شخص عصبی مزاج را به همراه خود آورده بوده، تا جلسه را به هم بزند؛ چون میدانسته این شخص نمیتوان زبانش را کنترل کند. از یک سو، تمایل به بحث سیاسی نداشته و از سوی دیگر، نفیاً و اثباتاً محذور داشته، لذا با این شیوه، خود را نجات داده است؛ طوری که از آقای کاشانی هم دیدن کرده باشد.
روابط آقای بروجردی و آقای کاشانی، روابط حسنهای نبوده است. آقای کاشانی انتظار انجام یک سری فعالیتهای سیاسی داشتند ولی آقای بروجردی چندان صلاح نمیدانستند و این اختلاف سبب شده بود خیلی اوقات آقای کاشانی به آقای بروجردی اعتراض کند. ولی پس از آن که شرائط تغییر میکند، ورق برمیگردد. طرفداران مصدّق اقدام کرده بودند که بانک، خانه آقای کاشانی را به مزایده بگذارد و بفروشد. روز قبل از روزی که قرار بوده خانه آقای کاشانی فروخته شود، آقای بروجردی مشغول به وضو بودند که پیش کار خود، حاج احمد را صدا میزنند. آقای بروجردی دو کیسه داشتند؛ یک کیسه مربوط به سهم امام بوده و یک کیسه مربوط به اموال شخصی آقای بروجردی بوده. آقای بروجردی به حاج احمد میگوید از کیسه مربوط به سهم امام، ۱۰هزار تومان و از کیسه اموال شخصی، ۲هزار تومان بردار و این ۱۲هزار تومان را به سرعت به آقای کاشانی برسان. حاج احمد میگوید من به سرعت به سمت آقای کاشانی حرکت کردم و شبانه پول را به آقای کاشانی رساندم. میگفت بعداً مطلع شدیم آقای کاشانی در این شرائط خاص قرار داشته است. گویا از مجاری غیر عادی خبر آقای کاشانی به آقای بروجردی رسیده بود.
من این داستان را از آقای محسنی ملایری شنیدم و لحن ایشان به گونهای بود که گویا مرحوم آقای بروجردی از مجرای عادی، از قضیه آقای کاشانی آگاه نشده بودند.
۲۸ شهریور ۱۴۰۳