عدم امکان تعلّق تکلیف به جامع میان مقدور و غیر مقدور

جلسۀ 114 مورخ 15 اردیبهشت 1404

عدم امکان تعلّق تکلیف به جامع میان مقدور و غیر مقدور

یکی از نکات مرتبط با مکلّفٌ‌به، پیرامون این پرسش است که آیا تکلیف می‌تواند به جامع میان مقدور و غیر مقدور تعلّق بگیرد یا نمی‌تواند؟ امکان تعلّق تکلیف به جامع میان مقدور و غیر مقدور، متوقف بر آن است که جامع میان مقدور و غیر مقدور را مقدور بدانیم. تطبیق این بحث بر واجب کفائی بدان جهت است که ممکن است گفته شود، وجوب کفائی، تعلّق می‌گیرد به جامع میان فعل من و فعل غیر من. فعل من، برای من مقدور است ولی فعل غیر من، غیر مقدور است. فعلاً جایی را در نظر بگیرید که فعل غیر برای من مقدور نباشد. بحث آن است که آیا چنین تکلیفی امکان دارد یا خیر؟

در اینجا اگر مقصود از کلمۀ «جامع»، مطلق الوجود جامع است، یعنی مفهومی که بر تمام افراد، انطباق قهری دارد، همچون «اکرم العلماء» که دالّ بر وجوب اکرام تمام عالمان است پر واضح است که چنین جامعی، برای من مقدور نیست. در اینجا قرار است حکم بر تک‌تک افراد منحلّ شود، در نتیجه اگر برخی افراد غیر مقدور باشند، انحلال حکم به آنها به معنای تعلّق حکم به غیر مقدور خواهد بود. پس جامع میان مقدور و غیر مقدور به این معنا اشکال دارد.

ولی این معنا از جامع به بحث ما بی‌ارتباط است. آن جامعی که در بحث وجوب کفائی مطرح است، صرف الوجود جامع است نه مطلق الوجود جامع. وقتی تکلیف به صرف الوجود جامع میان مقدور و غیر مقدور تعلّق بگیرد، به تک‌تک افراد منحلّ نمی‌شود تا اشکال تعلّق حکم به غیر مقدور رخ بنماید.

با این وجود به نظر می‌رسد تعلّق تکلیف به صرف الوجود جامع میان مقدور و غیر مقدور نیز، ناصحیح است، چون صرف الوجود جامع میان مقدور و غیر مقدور، اگر بخواهد به جامعیّت خود باقی بماند، غیر مقدور خواهد بود. اگر بخواهد به جامعیّت خود باقی بماند، معنایش این است که مولا می‌خواهد عبد، یا فعل مقدور را بیاورد یا فعل غیر مقدور را؛ یعنی آن تردیدی که مطرح است، باید محفوظ بماند.

برای مثال، آیا من می‌توانم به شما بگویم «یا آب بیاور، یا به آسمان بپر»؟ آیا چنین امری قابل قبول است؟ اگر این امر بخواهد معنای قابل قبولی داشته باشد، باید مقصود من آن باشد که «فقط آب بیاور»؛ یعنی هر چند از تعبیر جامع استفاده کرده‌ام، ولی مقصود حقیقی من آن است که «چون نمی‌توانی به آسمان بپری، پس برایم آب بیاور». در این فرض تحریک در نهایت به فرد خاص تعلّق می‌گیرد نه به جامع؛ یعنی می‌خواهم به خصوص آب آوردن تحریک کنم، نه به پریدن به آسمان. مقصود آن‌که تعلّق تکلیف به جامع میان مقدور و غیر مقدور با تحفظ بر جامعیّت جامع، صحیح نیست.

در بحث کنونی نیز، اگر مولا می‌گوید «یا فعل خودت را ایجاد کن، یا فعل غیر را»، اگر بخواهد معنای قابل قبولی داشته باشد، باید از جامعیّت آن دست بکشیم و بگوییم مقصودش آن بود که «چون فعل غیر در اختیارت نیست، پس فعل خودت را ایجاد کن»؛ و الّا اگر بخواهیم بر جامعیّت جامع تحفّظ کنیم و حالت تردیدی آن را حفظ کنیم، معنا ندارد تحریک به آن تعلّق بگیرد. معنای صرف الوجود جامع آن است که یا این فرد را بیاور یا آن فرد را؛ اگر یکی از دو طرف تردید، غیر مقدور باشد، به نظر می‌رسد به لحاظ عقلی غیر مقدور است و تعلّق تکلیف بدان اشکال دارد، و حتی اگر به لحاظ عقلی مانعی نداشته باشد، لا اقل به لحاظ عقلائی صحیح نیست.

بله، اگر فعل غیر نیز برای من مقدور باشد، هر چند بدین شکل که من او را به انجام عمل تحریک، تسبیب یا اجبار کنم، بحث دیگری است که از محلّ بحث خارج است.

در مثال‌هایی همچون «یا آب بیاور، یا به آسمان بپر» نیز، هر چند تکلیف به حسب ظاهر به جامع تعلّق گرفته، ولی اگر بخواهیم آن را به شکل عقلائی معنا کنیم، باید بگوییم مقصود متکلم، خصوص آب آوردن بوده است، چون روشن است که به آسمان پریدن مقدور نیست. یعنی هر چند لفظ به صورت تردیدی بیان شده، ولی روح تحریک، به فرد معیّن تعلّق گرفته است و چنین چیزی از محلّ بحث خارج است.