حکم به ترخیص متلازمین با تمسک به اطلاق مقامی

جلسۀ 26 آذر 1386

حکم به ترخیص متلازمین با تمسک به اطلاق مقامی

گاهی شارع، در مورد برخی امور، حکم ترخیصی صادر می‌کند؛ ولی آن شیء مرخّصٌ‌فیه یک ملازم دائمی یا غالبی دارد که حکمش توسط شارع، به صراحت بیان نشده است. پرسش آن است که آیا می‌توان از ترخیصی که نسبت به احد المتلازمین داده شده، حکم ملازمش را به دست آورد یا خیر؟

برای مثال، یکی از نکاتی که سبب حکم به طهارت اشیاء متنجس است، تبعیت است. (مثل ظرفی که انگور در آن خمر شده، و سپس تبدیل به سرکه می‌شود، که علاوه بر خود سرکه، ظرف آن نیز محکوم به طهارت است). وقتی به عرف گفته می‌شود فلان شیء طاهر است و نسبت به استعمالش ترخیص دارید؛ اینکه این ترخیص حیثی باشد یعنی فقط از حیث خود آن شیء ترخیص داده شده باشد و نسبت به ملازمش ترخیص وجود نداشته باشد، گویا خلاف متفاهم عرف است و نیاز به تصریح دارد. بنابراین اطلاق مقامی کلام شارع و سکوت وی از بیان حکم ملازم، این مطلب را به عرف افهام می‌کند که ترخیص نسبت به ملزوم، نسبت به لازم نیز وجود دارد.

باید دانست این مطلب، بدان معنا نیست که متلازمین عقلاً باید یک حکم داشته باشند. خیر؛ متلازمین می‌توانند دو حکم متفاوت داشته باشند، ولی بحث آن است که اگر قرار باشد، ترخیص فقط برای ملزوم باشد و لازم، دارای حکم الزامی باشد، شارع نمی‌تواند به سکوت اکتفا کند. این یک ادراک عرفی است و از انواع دلالت‌های ناشی از اطلاق مقامی است.

البته این مطلب، در احکام ترخیصی است. به نظر نمی‌رسد اطلاق مقامی در احکام الزامی چنین اقتضایی داشته باشد.

مثال دیگر این مطلب، احکام عذریه است. یک مبنای کلّی وجود دارد که می‌گویند احکام عذریه مربوط به جایی است که عذر تمام وقت را شامل بشود. بنابراین اگر شخص احتمال بدهد عذرش تا آخر وقت از بین می‌رود، باید تا آخر وقت صبر کند. در مقابل این دیدگاه، دیدگاه دیگری است که می‌گوید از آن‌رو که غالباً انسان نمی‌داند عذرش تا آخر وقت ادامه دارد یا ندارد، همین که شارع ترخیص داده است و این ترخیص را مقیّد به علم به استیعاب عذر نکرده است، معنایش آن است که لازم نیست تا آخر وقت صبر کند، چون اگر لازم باشد عند عدم العلم تا آخر وقت صبر کند، در غالب موارد لازم است صبر کند و لزوم صبر کردن در غالب موارد، چیزی نیست که عرف بتواند با سکوت آن را بفهمد. بنابراین اطلاق مقامی کلام شارع و سکوت وی از لزوم صبر کردن، دالّ بر آن است که صبر کردن لازم نیست.

البته مثال اخیر، بر فرض پذیرش این مطلب است که غالباً انسان شک دارد عذرش مستوعب است یا مستوعب نیست. ولی این مطلب، از جهت صغروی قابل مناقشه است چون ممکن است بگوییم خیلی اوقات اشخاص علم دارند عذرشان مستوعب است.