توجیه کاربردهای گوناگون «ینبغی» در وجوب، استحباب و جواز

:light_bulb: چرا «ینبغی» در معانی گوناگون (وجوب، ندب، جواز) به کار می‌رود؟

این پرسش مطرح است که چگونه می‌توان کاربرد واژه «ینبغی» را در معانی متفاوت وجوب، ندب و جواز توجیه کرد؟ :thinking:

آیت‌الله والد در کتاب الحج، در یک مورد، بدین نکته اشاره می‌کنند: مراد از «ینبغی»، مطابق قانون بودن است. اما نکته اینجاست که قانونی که «ینبغی» به آن اشاره دارد، در هر مورد متفاوت است. گاهی قانون مورد نظر، الزامی است که در نتیجه «ینبغی» بر الزام دلالت می‌کند. گاهی قانون مورد نظر، وضعی است؛ گاهی استحبابی است؛ همچنین قوانین دیگری که در هر مورد قابل تصویر است. مقصود آن‌که، تفاوت کاربرد «ینبغی» در هر مورد، ناشی از تفاوت قانونی است که «ینبغی» بدان ناظر است.

با این حال، در لغت، «ینبغی» به معنای مطابقت با قانون نیست. معنایی که امروزه نیز از آن به ذهن خطور می‌کند، شایستگی و مطلوب بودن است. اما نکته اینجاست که همین مفهوم “مطلوب بودن” را می‌توان در موارد گوناگون به کار برد.

کاربرد مطلوب بودن در استحباب

کاربرد مطلوب بودن در موارد استحباب بسیار روشن است؛ چون مستحبات مطلوب هستند و وقتی متکلم از مطلوبیت عملی سخن می‌گوید و حد طلب را مشخص نمی‌کند، اگر در مقام بیان حد طلب باشد، می‌توان افزون بر اصل مطلوبیت، حد طلب را نیز در طلب استحبابی متعین دانست. چرا که اگر مقصود متکلم طلب وجوبی بود، نباید به لفظ جامع اکتفا می‌کرد؛ اکتفا به لفظ جامع در جایی که مرتبه شدیده‌ای (وجوب) مدنظر است، صحیح نیست.

:balance_scale: تنوع کاربرد مطلوب بودن: از وجوب تا جواز

ولی لازم است بدانیم که افزون بر استحباب، «مطلوب بودن» را می‌توان در موارد بیان وجوب، بیان حکم وضعی و حتی بیان اصل جواز -چه جواز تکلیفی و چه جواز وضعی- نیز به کار برد. اکنون به تحلیل چگونگی استعمال این واژه در هر یک از این موارد می‌پردازیم.


:bullseye: تحلیل چگونگی کاربرد «ینبغی» در موارد واجب

با درنگ در نمونه‌هایی که برای کاربرد «ینبغی» در موارد واجب آوردیم، روشن می‌شود که در برخی از آن‌ها، در کنار «ینبغی»، لفظ دیگری قرار دارد که به نکته حکم اشاره کرده و بر الزامی بودن طلب دلالت دارد.

:books: قرائن لفظی دال بر وجوب

برای مثال، عبد الله بن محض، به امام صادق علیه السلام می‌گوید:

[!quote] لِأَنَّ الْحُسَيْنَ ع كَانَ يَنْبَغِي لَهُ إِذَا عَدَلَ أَنْ يَجْعَلَهَا فِي الْأَسَنِّ مِنْ وُلْدِ الْحَسَن‏.[1]

می‌گوید اگر امام حسین علیه السلام عادل باشد، باید امامت را در مسن‌ترین شخص از فرزندان امام حسن علیه السلام قرار دهد. تعبیر «إذا عدل» از الزامی بودن طلب پرده برمی‌دارد چون تحصیل عدالت، وظیفه الزامی مکلف است.

سوال و جواب در مورد معنی روایت مذکور

شاگرد: از تعبیر «إذا عدل» استفاده نمی‌شود، این کار واجب است. این عبارت فارغ از آن‌که تحصیل عدالت واجب است یا واجب نیست، می‌گوید اگر بخواهد عادل باشد، باید چنین کند.
استاد: «باید چنین کند» یعنی الزام.
شاگرد: این روایت در مقام بیان وجوب شرطی است نه وجوب تکلیفی.
استاد: نمی‌خواهد بگوید مستحب است این کار را بکند؛ بلکه می‌خواهد بگوید واجب است این کار را بکند.
شاگرد: بله؛ برای تحقق «إذا عدل»، واجب است چنین کاری بکند.
استاد: بحث این است که چون «ینبغی» جزای «إذا عدل» است، کاری که برای تحقق عدالت انجام می‌شود، واجب است نه مستحب. بحث ما این بود که گاهی در کنار «ینبغی» لفظی به کار می‌رود که نشان می‌دهد مقصود از «ینبغی» طلب وجوبی بوده است. به سخن دیگر، این موارد، از قبیل تعدد دال و مدلول هستند. خود «ینبغی» بر اصل طلب، و دال دیگر، بر الزامی بودن طلب دلالت می‌کند.

همچنین در روایت دیگری که از نوادر منسوب به احمد بن محمد بن عیسی الاشعری، صفحه ۳۸، رقم ۵۳ نقل کردیم، در کنار «ینبغی» دال دیگری آمده بود که بر وجوب دلالت می‌کرد. متن روایت چنین بود:

[!quote] وَ لَيْسَ مِنْ رَجُلٍ جَعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ شَيْئاً فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَّا أَنَّهُ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَتْرُكَهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّه‏.

می‌گوید: کسی که معصیت خداوند را به عهده بگیرد، «ینبغی له أن یترکها»؛ بی‌گمان ترک معصیت خداوند، واجب است نه مستحب. در این روایت نیز، لفظ «معصیة الله» و «طاعة الله» در کنار «ینبغی» آمده و قرینه است بر آن‌که حد طلب، الزامی است نه ندبی.

قرینه «ملازمه شرعی بین رجحان و وجوب» در بعضی موارد

ولی گاهی، هرچند لفظ دیگری دال بر وجوب وجود ندارد، بین اصل رجحان عمل و واجب بودن آن ملازمه است.

ما روایتی را از کتاب مسائل علی بن جعفر مثال آوردیم که در آن، امام علیه السلام فرمودند: گاهی یک آیه، یک عمل را حرام و آیه دیگر آن را حلال می‌کند. علی بن جعفر می‌پرسد: آیا در این فرض، یک آیه ناسخ آیه دیگر است یا هر دو آیه از محکمات هستند و باید به هر دو عمل شود؟ «يَنْبَغِي أَنْ نَعْمَلَ بِهِمَا؟»[2] یعنی اگر هر دو از محکمات باشند، واجب است به هر دو عمل شود، نه اینکه مستحب است. بی‌گمان اگر آیه قرآن، از محکمات باشد، عمل بدان مستحب نیست بلکه واجب است. به سخن دیگر، آیه قرآن، اگر محکم باشد، واجب است بدان عمل شود، و اگر متشابه باشد، حرام است بدان عمل شود؛ پس امر دائر بین وجوب و حرمت است. علت استفاده وجوب از «ینبغی» در اینجا آن است که اساسا استحباب در این مورد معنا ندارد. یا اصلاً رجحان ندارد، یا اگر رجحان داشته باشد، واجب است.

همچنین در روایت

[!quote] «وَ لَا يَمِينَ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِنَّمَا الْيَمِينُ الْوَاجِبَةُ الَّتِي يَنْبَغِي لِصَاحِبِهَا أَنْ يَفِيَ بِهَا»[3]

یمین اگر واجد شرایط باشد، عمل به آن واجب است و اگر نباشد، مستحب هم نخواهد بود. در اینجا نیز حالت استحباب قابل تصور نیست، زیرا خارجا می‌دانیم در شریعت، یا عمل به یمین واجب است یا اصلا رجحانی ندارد؛ در نتیجه اصل رجحان، با وجوب ملازم است.

قرینه «ملازمه عقلی بین رجحان و وجوب» در بعضی موارد

مثال‌های بالا، شرعی بود. گاهی این ملازمه را عقل انسان درک می‌کند؛ مانند روایت منصور بن حازم:

[!quote] «إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَيَنْبَغِي لَهُ‏ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّ لِذَلِكَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً».[4]

کسی که به خداوند معرفت دارد، قهراً وجود رضا و سخط برای او نیز معرفت خواهد داشت. در این روایت، «ینبغی» به معنای وجوب است. البته ممکن است ناظر به وجوب تکوینی باشد؛ یعنی کسی که به خداوند معرفت دارد، معرفتش به خداوند با معرفتش به این‌که این خدا، رضا و سخط دارد، تکوینا ملازم است. در ادامه نیز بیان می‌دارد: وقتی به خدا معرفت یافتم، باید به دنبال شناخت رضا و سخط او باشم؛ شناخت رضا و سخط خداوند، یا بدین صورت است که به خود من وحی می‌شود، و یا به واسطه وحیی است که به فرستادگان الهی نازل می‌شود. حال ازآن‌رو که من می‌دانم به من وحی نمی‌شود، برای شناخت رضا و سخط خداوند، باید از پیامبران استفاده کنم. فَقَدْ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَطْلُبَ الرُّسُل‏. در اینجا، عقل آدمی حکم می‌کند که واجب است به دنبال رسولان الهی برود. یعنی آنچه سبب می‌شود فحص از رضا و سخط خداوند رجحان داشته باشد، حقی است که خداوند بر بندگان دارد، و این حق، با وجوب فحص در تلازم است و حالت استحباب برای آن تصویر ندارد. در این قبیل موارد، بین اصل رجحان عمل، و وجوب آن تلازم است.

تحلیل چگونگی کاربرد «ینبغی» در موارد وجوب وضعی

گاهی آنچه مکلف به دنبال آن است، حکم وضعی قضیه است. در این فضا، آنچه برای مکلف مهم است، چگونگی تحقق هدفی است که در نظر دارد. مثلا مردی که می‌خواهد از شر همسرش نجات یابد، از چگونگی تحقق طلاق و جدایی سؤال می‌کند. آن چیزی که این مرد در صدد دانستن آن است، چگونگی تحقق طلاق است؛ پس از شرایط صحت طلاق سؤال می‌کند که یک حکم وضعی به شمار می‌رود. مقصود آن‌که، شرایطی که بر فضای صدور کلام حاکم است و منشأ پرسیدن سؤال می‌شود، در تعیین مفاد «ینبغی» اثرگذار است.


تحلیل چگونگی کاربرد «ینبغی» برای بیان جواز عمل

از سوی دیگر، گاهی شرایط حاکم بر فضای صدور کلام، اقتضا می‌کند که مقصود از «ینبغی»، اصل جواز عمل باشد. به نظر می‌رسد «ینبغی» در جایی می‌تواند برای بیان اصل جواز به کار رود که در فضای صدور کلام، توهم حظر وجود داشته باشد. امری که در مقام توهم حظر به کار رود، بر اصل جواز دلالت خواهد داشت نه بر رجحان عمل.

تحلیل چگونگی کاربرد «ینبغی» در مقام توهم حظر

در آینده، پیرامون این موضوع سخن خواهیم گفت که چگونه امری که ذاتا بر بعث و تشویق دلالت دارد، در مقام توهم حظر، بر صرف جواز دلالت می‌کند؟

ابتدا باید دانست که «ینبغی» به معنای «یَحسُن» است که بر خوب بودن عمل دلالت دارد. همین کلمه «خوب است» را، آن‌گاه که توهم حظر وجود داشته باشد، یا در کنار آن نهیی صادر شده باشد، برای بیان اصل جواز به کار می‌بریم.

نمونه قرآنی آن، آیه شریفه «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا»[5] است که امر به اکل و شرب، بر اصل جواز دلالت دارد، و نهی از اسراف، بر حرمت آن. در زبان فارسی نیز می‌گوییم: «خوردن و آشامیدن خوب است، ولی اسراف بد است». کاربرد کلمه «خوب است» در این جمله، به منظور بیان جواز است، نه اینکه بخواهیم از استحباب آن سخن بگوییم. مقصود آن است که اکل و شرب اشکالی ندارد، در مقابل اسراف کردن که اشکال دارد. همانطور که می‌توانیم تعابیری همچون «خوب است»، «نیکو است»، «حسن است» و مانند آن را در مقام بیان نفی قبح به کار ببریم، «ینبغی» را نیز می‌توانیم در این مقام به کار ببریم.
تحلیل ابتدائی این مطلب را ذکر نموده، و تحلیل عمیق‌تر آن را به آینده موکول می‌کنیم.

تحلیل ملازمه بین «خوب بودن» و انجام عمل

بسیاری اوقات، انسان برای انجام فعل وجودی، به انرژی جدید نیاز دارد. گویا اصل اولی در طبیعت آدمی آن است که کاری انجام ندهد. تا زمانی که احساس نکند انجام عمل حُسن دارد یا برای او سودمند است، زحمت انجام آن را به جان نمی‌خرد. از همین‌رو، اینکه بتواند عمل را انجام دهد، باید خوب باشد تا آن را انجام بدهد. بدین ترتیب، بین خوب بودن عمل و انجام خارجی آن، نوعی تلازم برقرار است. این نکته سبب می‌شود برای بیان اصل جواز، از تعبیری که بر خوب بودن عمل دلالت دارد، استفاده شود.


:books: جلسه ۴۱
:date: ۲۱ آبان ۱۴۰۳


  1. کافی، ج۱، ص۳۵۹، ح۱۷ ↩︎

  2. مسائل علي بن جعفر و مستدركاتها، ص: ۱۴۴، ح۱۷۳. ↩︎

  3. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏۸، ص: ۳۱۱، ح۱۱۵۴. ↩︎

  4. الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏۱، ص: ۱۶۹-۱۶۸، ح۲. ↩︎

  5. الأعراف: ۳۱ ↩︎