باید دانست، مطاوعه و فعل مجهول با یکدیگر فرق دارند. برای مثال «دَفَعتُ زیداً» را یک بار به صورت «دُفِعَ زیدٌ» بیان میکنیم که فعل مجهول است؛ و یک بار به صورت «اندفع زیدٌ» بیان میکنیم که مطاوعه است. معنای «اندفع» با معنای «دُفِع» یکسان نیست.
تفاوت اصلی: لحاظ فاعل در فعل مجهول و مطاوعه
در «دُفِعَ زیدٌ» فاعل داشتن دفع، در کلام ملحوظ است؛ برخلاف «اندفع زیدٌ» که در آن، فاعل دفع ملحوظ نیست.
«دُفِعَ زیدٌ» یعنی «زید، توسط یک دافع، رانده شد» یا طبق ترجمه آن به فارسی کهن، «زید را راندند» چون معمولاً در فارسی کهن، فعل مجهول را چنین معنا میکنند.
ولی «اندفع زیدٌ» لازم نیست فاعل داشته باشد؛ «اندفع زیدٌ» بیانگر حالتی است که مفعول به خود گرفته است بیآنکه فاعلی برای آن در نظر گرفته شود. «اندفع زیدٌ» یعنی «زید رانده شد» و رانده شدن ممکن است دافع داشته باشد و ممکن است دافع نداشته باشد.
به سخن دیگر، فعل مجهول، فاعل دارد ولی فاعلش مجهول و ناشناس است؛ برخلاف مطاوعه که اساساً فاعلی بر آن در نظر گرفته نشده است؛ خواه در واقع فاعل داشته و خواه نداشته باشد. «دُفِعَ» یعنی اندفاعی که توسط یک دافع انجام شده است، برخلاف «اندفع» که بر صرف اندفاع دلالت دارد، اعم از آنکه فاعل داشته باشد یا نداشته باشد؛ پس «دُفِعَ» اخص از «اندفع» است.
مثال قرآنی: ﴿أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّی إِلاَّ أَنْ يُهْدى﴾
برای تبیین این مطلب، میتوان آیه شریفه ﴿أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّی إِلاَّ أَنْ يُهْدى﴾[1] را مثال آورد.
«یَهِدّی» همان «یَهتَدی» است که دارنده معنای مطاوعه است. «یهتدی»، «اهتداء» یعنی هدایت یافتن، خواه هدایتگر داشته باشد و خواه شخص هدایتیافته، بدون نیاز به هدایتگر راه را پیدا کرده باشد.
ولی «یُهدی» خصوص هدایت یافتنی را افاده میکند که توسط یک هدایتگر صورت گرفته است.
به سخن دیگر، «اهتداء» به دو گونه است؛ یک گونهاش همان «یُهدی» است که توسط هدایتگر صورت میگیرد؛ و گونه دیگرش بدون هدایتگر صورت میگیرد. نقطه افتراق این دو، در جایی است که هدایت یافتن، بدون هدایتگر تحقق مییابد.
«منْ لا يَهِدِّی إِلاَّ أَنْ يُهْدى» یعنی کسی که هدایت نمییابد، مگر آنکه هدایتگر داشته باشد؛ پس اهتداء و هدایت یافتن، دو قسم دارد؛ هدایت یافتن با هدایتگر، و هدایت یافتن بدون هدایتگر. «مَهدیّ» یعنی کسی که یک هدایتگر او را هدایت نموده و او هدایت یافته است؛ ولی «مُهتدی» اعم از آن است که هدایتگر داشته باشد یا نداشته باشد.
کلام امام سجاد (ع) خطاب به حضرت زینب (س)
با عنایت به توضیحات ذکر شده، معنای جملهای که امام سجاد علیه السلام، در خطاب به حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند، روشن میشود: «وَ أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة».[2]
حضرت زینب عالم است؛ اما عالمی که تعلیمدهنده ندارد. حضرت زینب اهل فهم است؛ اما فهمی که فهماننده ندارد. امام سجاد علیه السلام در این عبارت، نقطه افتراق عالم از مُعَلَّم، و فَهِم از مُفَهَّم را بیان نمودهاند. البته بیگمان، مقصود از معلم نداشتن، معلم غیر الهی است. معلم بودن خداوند، از دائره مقصود حضرت خارج است. خیلی اوقات، ظاهر این قبیل خطابات، در طرق عادی و انسانی است؛ نیازمندی به طرق غیر عادی و الهی، بحث دیگری است که از حیطه کلام متکلم خارج است.
عرض ادب
در اندفع زید ظاهرا این در ارتکاز عرف ملحوظ است که برای هر دفعی باید دافعی باشد و اصلا دفع بدون دافع امکان ندارد، بنابراین به نظر می رسد از جهت ارتکازی در عرف تفاوتی در لحاظ فاعل داشتن و عدمش بین اندفع زید و دفع زید نیست.
در آیه شریفه هم اگر فرض کنیم که کسی بدون هدایت هدایتگری انسان قابلیت هدایت داشته باشد، استدلال آیه شریفه در اسوه بودن اهل بیت علیهم السلام در هدایت نقض می شود. یعنی آیه شریفه امام بودن غیر اهل بیت علیهم السلام را نفی می کند چنانکه با توجه به روایات ذیل آیه این مساله روشن است از جمله. كافي (ط - دار الحديث) ؛ ج14 ؛ 216
فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّمَا أَرَدْتُ أَنْ أُجَدِّدَ تَأْكِيدَ هذِهِ الْآيَةِ فِيَّ وَ فِيهِمْ: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»
همچنین با توجه به استناء بعدش در اینجا یَهِدّی برایش حتما هدایت کننده در نظر گرفته شده است.
یعنی فی الواقع آیه شریفه می فرماید که فرق است بین کسی که نیاز به هدایتگر دارد و کسی که هادی است و چنین نیازی ندارد.
در کلام حضرت زینب سلام الله علیها هم چنانکه استاد فرمودند کلام حضرت ناظر به واسطه انسانی در فهم و علم است، و این به این معنی نیست که هدایتگری مفرض گرفته نشده است؛ چون اموری مانند هدایت و علم و فهم در ارتکاز عرف عاملش می تواند مادی یا معنوی باشد. اما در مانند دفع ارتکاز عرف این است که عاملش به صورت مادی مفروض گرفته می شود.
و برای فضیلت حضرت هم همینکه کسی چنین ظرفیتی داشته باشد که بتواند مستقیما از جانب خدای متعال هدایت را و فهم و علم را دریافت کند، کافی است و مقامی بس بلند است.
والله العالم
آقای دکتر فاضل صالح السامرائی هم بحثی شبیه به بحث حضرت استاد -دامت افاداته- دارند:
[!quote] فعل و انفعل
ويرى قسم من المعنيين بهذا العلم أن معنى (فعل) و (انفعل) واحدُ، وأن (الزجاجة) في قولنا (كسرت الزجاجة) فاعل، كما في (انكسرت الزجاجة) أو نقول إن كليهما نائب فاعل.
والظاهر أن الأمر على خلاف ذلك ففي (فُعل) دافع خارجي بخلاف (انفعل) الذي يبدو فيه الفعل كأنه حصل ذاتيا.
ألا تحس أن ثمة فرقا بين قوله تعالى: {وغيض الماء وقضي الأمر} [هود: ٤٤]، وقوله (انغاض الماء وانقضي الأمر؟) ففي الأولى تحس كأن هناك يدا خفية غاضت الماء بخلاف انغاض، وكأن هناك قاضيا قضي الأمر وحسمه، بخلاف (انقضى الأمر) فإنه كأنه تصرم من نفسه.
ثم انظر إلى قوله تعالى: {وإذا البحار فجرت} [الإنفطار: ٣]، وإلى قوله: {اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثتنا عشرة عينا} [البقرة: ٦٠].
فإن انفجار الماء من الصخرة حدث ذاتيا، بخلاف قوله (فجرت) الذي يفيد أن مفجرًا فجرها، ألا ترى فرقا بين قولك (انفجر الماء من الصخرة)، و (فجر الماء من الصخرة)؟ فأنت تفهم أن الانفجار في الأولى حصل ذاتيا، وفي الثانية حصل بمفجر خارجي.
ثم ألا تحس فرقا بين قولك (فرط العقد)، و (انفرط العقد)، وقولك (بعث إليه)؟ فإن قولك (بُعث) يفيد أن هناك باعثا بعث، وأما انبعث فهو انبعاث داخلي من النفس، قال تعالى: {إذ انبعث أشقها} [الشمس: ١٢]، أي ذهب من نفسه، بخلاف قوله تعالى:
{ومن ورائهم برزخ إلى يوم يبعثون} [الشمس: ١٠٠] فالموتى يبعثون، ولا ينبعثون من أنفسهم.
صحيح أن قسما من اللغات السامية استعملت (انفعل) للمبني للمجهول، ولكن العربية لها صيغة أخرى هي صيغة (فُعل)، والعربية تميل إلى التخصيص، فلا تجعل صيغتين بمعنى واحد، كما هو واضح في استعمالاتها، وقد خصت كل صيغة باستعمال، ومعنى. ألا ترى أنه يمكن أن يكتفي بالفعل اللازم المبني للمجهول، والجار والمجرور فيقال: (جُلس في الحديقة)، و (ذُهب إلى خالد)، ولا يمكن أن يستعمل نحو هذا الاستعمال في (انفعل) مما يدل على اختلاف بينهما؟
خیال میکنم دلات کلام ایشان واضحتر از کلام حضرت استاده -شاید مراد حضرت استاد هم همین مطلب بوده- و قائل نیستند که فعل مطاوعه در نزد عرف فاعل نداره؛ بلکه فعل مطاوعه اشاره به این مطلب داره که فعل، از صمیم ذات فاعل برخاسته
عرض ادب و تشکر
بله ظاهر شما درست می فرمایید چون در استعمالات قرانی که از دکتر نقل کردید تقریبا این مساله واضح است که در صیغه مجعول، فاعل مرتکز در ذهن عرف است اما در مطاوعه نظر به فاعل نیست، و به قول استاد شبیری توجهی وجود ندارد که فاعلی دارد یا ندارد بلکه روی خصوصیت اثر پذیری تاکید دارد.
ظاهرا مقصود استاد این نیست که هدایت خود به خود حاصل میشود، بلکه مقصود آن است که اگر هم فاعل دارد فاعلش در حاق خود لفظ ملحوظ نیست ولو در مجموع جمله و با توجه به قرائنی که شما فرمودید، فاعل ملحوظ باشد. لحاظ فاعل در مفاد حاق خود لفظ یک چیز است و لحاظ آن در مجموع کلام چیز دیگر.
عرض ادب و تشکر
بنده هم با توجه به شواهدی که بعد از قران فرستاده شد همین مساله را تایید کردم و نکته بنده ظاهرا روی این بود که شواهد استاد برای اثبات مدعی کافی نبود.