هجوم ملخها به وشنوه: روایتی از دفع بلا به اذن الهی
خاطرهای را یادآور میشویم که عمه ما برایمان نقل میکرد. ایشان حدود ۸ سال از آیتالله والد بزرگتر بودند. ایشان بانویی خاص، باکفایت و بسیار روشن بودند.
ایشان تعریف میکرد که با مرحوم جدمان آیتالله سید احمد زنجانی به وشنوه رفته بودند.
ایشان میگفتند: «صبح زود که میشد، میدیدیم بچهها ظرف حلبی در دست گرفته و با چوب بر آن میکوبیدند.» وقتی علت را جویا شدیم، گفتند: «ملخها هجوم آوردهاند و محصولات را از بین میبرند، لذا این بچهها برای نجات محصولات از دست ملخها این کار را انجام میدهند.»
مادرشان، یعنی مادر آیت الله والد، گفته بوده «مادر من ثریا خانم، دو کار انجام میداد: یکی اینکه دست میکشید و شخص تبدار از تب نجات مییافت، و دوم آنکه اگر در خانه حشراتی همچون مورچه و موریانه جمع میشد، به اینها خطاب میکرد و میگفت: ای موریانهها، بروید به بلاد کفر! و آنها هم میرفتند.»
مادربزرگ ما گفته بود: «من نمیدانم این توانایی مادرم به من رسیده یا نرسیده؛ حال بروید و به این ملخها خطاب کنید که دختر ثریا خانم میگوید از اینجا بروید.»
میگفت: «فردا صبح دیگر خبری از صدای کوبیدن چوب بر حلبیها نبود.» وقتی علت را جویا شدیم، گفتند: «هر کجا این مطلب گفته شده، ملخها رفتند.»
شوهر همشیره ما میگفت: «زمانی موریانه به خانه ما آمده بود و ما یکی از همین حرزها گرفته بودیم و از دست موریانهها نجات پیدا کرده بودیم.» ایشان میگفت: «داشتم این داستان را برای شخصی بازگو میکردم که همسایه ما آن را شنید و با تعجب گفت: پس موریانههایی که به خانه ما آمدند، از خانه شما بودند!» ایشان میگفت: «خانه این همسایه، پشت خانه ما بود.» حال مادربزرگ ما گفته بود: «به بلاد کفر بروید.»
عمه ما میگفت: «پس از این ماجرا، بسیار به ما احترام میگذاشتند و میگفتند: این دختر همان خانمی است که ما را از دست ملخها نجات داده است.»
حاج آقا محمود زاهدی نیز کتاب خاطرهای نگاشته و این خاطره را از مادربزرگ ما نقل نموده است. فکر میکنم در خاطرهاش میگوید برخی از اهالی منطقه وشنوه برای ایشان هدیه میآوردند و ایشان را احترام میکردند.
جلسه ۵۲
۱۰ آذر ۱۴۰۳