بررسی دواعی استعمال صیغه امر و نقد دیدگاه محقق ایروانی

معانی مختلف ذکر شده برای صیغه امر

برای صیغه امر، معانی مختلفی یاد شده است که برخی از آنها، به شرح زیر است:

  1. طلب.
  2. تمنی.
  3. ترجی.
  4. تهدید؛ همچون آیه شریفه اعملوا ما شئتم[1].
  5. انذار؛ همچون آیه شریفه قل تمتع بکفرک قلیلا[2].
  6. تسخیر؛ همچون آیه شریفه کونوا قرده خاسئین[3].
  7. اهانت؛ همچون آیه شریفه قال اخسئوا فیها و لا تکلمون[4].

و معانی دیگری که برای آن ذکر شده است.

دیدگاه محقق خراسانی: معانی مختلف، دواعی استعمال هستند نه مستعمل فیه

محقق خراسانی[5] فرمودند، آنچه به عنوان معانی صیغه امر ذکر شده، مستعمل فیه صیغه امر نیستند، بلکه دواعی استعمال هستند. مستعمل فیه صیغه امر در تمام موارد نامبرده، چیزی نیست جز، انشای طلب یا همان طلب انشائی.

در جلسات سابق، این نکته را گوشزد نمودیم که آنچه محقق خراسانی به عنوان دواعی استعمال صیفه امر، برشمردند، صرفاً دواعی نبوده، و در مرحله مراد تفهیمی داخل هستند.

اشکال محقق ایروانی به داعی شمردن تعجیز و تهدید و مانند آن

محقق ایروانی[6]، در اشکال به فرمایش محقق خراسانی فرموده‌اند: نمی‌توان موارد نامبرده را داعی استعمال صیفه امر دانست مگر در تمنی و ترجی. داعی یک فعل، هدف غائی آن است. بین فعل و هدف غائی آن باید ارتباط وجود داشته باشد. معنا ندارد دو شیء بی ارتباط، علت و معلول یکدیگر باشند.

:light_bulb: تبیین امکان داعویت تمنی و ترجی از دیدگاه محقق ایروانی

ایشان می‌فرماید: بله، در خصوص تمنی و ترجی، می‌توان داعویت را تصویر نمود. آن گاه که انسان تحقق یک امر محال را طالب است، می‌تواند با استفاده از صیغه امر، به مخاطب بفهماند که من آرزوی تحقق این امر محال را دارم. همچنین آن گاه که انسان، طالب امری است که هر چند محال نیست، ولی امید حصولش وجود ندارد، می‌تواند با استفاده از صیغه امر، به مخاطب بفهماند من امید حصولش را دارم. امری که امید حصولش را ندارم، در صدد تحصیلش بر نمی‌آیم؛ تصدی در جایی است که امید حصول باشد.

شاگرد: اگر امید حصولش وجود ندارد، چگونه با استفاده از صیغه امر، می‌خواهید ترجی نموده و ابراز امیدواری کند؟

استاد: ترجی، بدان معنا است که امید حصولش از طرق عادی را ندارد لذا ابراز امیدواری می‌کند که از طرق غیر عادی، به مطلوب خویش، دست پیدا کند. آنچه امید حصولش از طرق عادی باشد، طالب، در صدد تحصیلش بر می‌آید و آن را طلب می‌کند؛ ولی آنچه حصولش از اختیار من خارج است، من نمی‌توانم آن را طلب نموده و در صدد تحصیلش برآیم.

مقصود آن که، به فرموده محقق ایروانی، خصوصیتِ محال بودن، یا مرجوّ نبودنِ متعلق صیغه امر، سبب می‌شود معنای تمنی و ترجی فهمیده شود؛ ولی صیغه امر در سائر موارد، در حقیقت، جزای یک شرط مقدر و یا مصرح است. بدین ترتیب، مقصود از آیه شریفه کونوا حجاره او حدیدا[7] آن است که اگر قدرت داشته باشید، این کار را انجام می‌دهید. متکلم قصد دارد با استناد به فساد تالی، به فساد مقدم اشاره کند. یعنی اگر قدرت داشته باشید، این کار را انجام می‌دهید، لکن این کار را انجام نمی‌دهید، پس قدرتش را ندارید.

:cross_mark: نقد دیدگاه محقق ایروانی: وجود ارتباط میان امور مذکور و صیغه امر

ولی به نظر می‌رسد فرمایش محقق ایروانی، نااستوار است. در جایی که متکلم به هدف تعجیز می‌گوید «طر الی السماء»، به فرموده محقق ایروانی، مقصود متکلم آن است که با استناد به فساد تالی، به فساد مقدم اشاره کند. این مطلب در صورتی صحیح است که متکلم گفته باشد إن کنتَ قادراً، طِرتَ الی السماء؛ ولی متکلم چنین چیزی نگفته است. متکلم گفته است «طِر الی السماء»؛ به آسمان بپر. وقتی متکلم اینگونه سخن می‌گوید، اصلاً انگیزه‌اش این نیست که جمله شرطیه را افهام کند. معنای فرمایش محقق ایروانی، آن است که متکلم در فرض تحقق قدرت، طالب تحقق طیر الی السماء باشد؛ حال آن که وجداناً چنین نیست. فرض کنید، این محال عادی تحقق یافت و مخاطب، قدرت طیران پیدا کرد، آیا واقعاً متکلم طالب آن است که مخاطب، به آسمان پرواز کند؟! هرگز چنین خواسته‌ای ندارد.

محقق ایروانی فرمودند: این معانی، نمی‌توانند دواعی استعمال باشند چون با آن ارتباط ندارند. ولی فرمایش ایشان صحیح نیست چون بین این امور و صیغه امر، ارتباط وجود دارد. انسان شیئی را طلب می‌کند که مقدور باشد؛ پس اگر شیئی را طلب کرد که مقدور نیست، غیر مقدور بودن آن، می‌تواند قرینه شود برای افهام آن که شما از انجام این کار ناتوان هستید. از چه رو ادعا می‌کنید، ارتباطی وجود ندارد؟! وقتی شما به مخاطب می‌گویید «به آسمان بپر»، او به ناتوانی خویش توجه پیدا می‌کند و افهام عجز صورت می‌گیرد؛ همین مقدار برای ارتباط کافی است.


:date: جلسه ۲۱ مورخ ۲۲ مهر ۱۴۰۳


  1. فصلت : ۴۰ ↩︎

  2. الزمر : ۸ ↩︎

  3. البقره : ۶۵ ↩︎

  4. المؤمنون : ۱۰۸ ↩︎

  5. کفایه الاصول ( طبع آل البیت )، ص: ۶۹ ↩︎

  6. الاصول فی علم الاصول، ج‏۱، ص: ۵۱ ↩︎

  7. الاسراء : ۵۰ ↩︎