حیثی بودن اصاله البیان

مثال آقای شهیدی در مورد مطلق بودن اصاله البیان : اگر در یک محیط متشنج گروهی فکر می کردند عالم فاسق وجوب اکرام دارد و گروهی فکر می کردند وجوب اکرام ندارد، سپس شارع گفت أَکرِمِ العالِم. در اینجا دلیلی ندارد که کسی بگوید این کلام از جهت فسق در مقام بیان هست اما نمی دانیم از سائر جهات هم در مقام بیان هست یا نیست و لذا نمی توان أصالة البیان جاری کرد. این مجرد یک ادعاست. وقتی شما أکرِمِ العالم را شنیدید، شامل همه می شود چه از جهت فاسق و غیر فاسق چه از جهات دیگر. ایشان می فرمایند اصلا کسی که می گوید از سائر جهات اطلاق ندارد، باید ما یصلح للقرینیة بیاورد و إلا ما از همه حیث ها اطلاق می گیریم. پس دقت کنید که فرق بین ما و آقای شهیدی چیست. جایی که ما ما یصلح للقرینیة بیاوریم، ایشان هم می پذیرد. جایی که ایشان دلیلی بیاورد از حیثیت دوم هم در مقام بیان است، ما نیز می پذیریم. ثمره جایی ظاهر می شود که می دانیم روایت از جهتی در مقام بیان است (مثلا کلمه فی الدم در روایت آمده) اما نه ما دلیل برای تقیید داریم (چون لقب است و لقب مفهوم ندارد) و نه آقای شهیدی دلیلی بر الغاء خصوصیت یا اطلاق گیری دارد. آقای شهیدی در این مورد می خواهد اطلاق بگیرد و ما می خواهیم بگوییم اطلاق گیری صحیح نیست.
سؤال از استاد شهیدی: آیه قرآنی که مرحوم آخوند ذکر کردند یا روایتی که آقای خوئی بیان کردند چطور است؟ فقهاء در این روایات اطلاق نمی گیرند. پاسخ استاد: مرحوم آخوند و خوئی اشتباه کرده اند. ایشان این دو مثال را در رفتار فقهاء دیده اند و فکر کرده اند قاعده ای برای اصالة البیان بیان است در حالی که عدم اطلاق گیری در این دو مثال، به دلیل حیثی بودن أصالة البیان نیست بلکه به دلیل نکته ای دیگر است.
آیه شریفه، خطاب ارشادی است. کُلُوا در برابر لا تَأکُلُوا است. در مباحث حیوانات، کُلُوا ارشاد به جواز تذکیه و لا تَأکُلُوا ارشاد به میته بودن است. در آیه شریفه هم کُلوا ارشاد به تذکیه است پس آیه می گوید صید سگان شکاری مذکی است نه میته و این به دلیل استفاده از ماده کُلوا است. پس عدم اطلاق گیری از آیه، نه از این باب است که مقام بیان را از یک حیث احراز کرده باشند و از حیث دیگری دلیل نداشته باشند بلکه از این باب است که ماده کُلوا ارشاد به جواز تذکیه است و لا تأکُلوا ارشاد به میته بودن است لذا خودِ آیه برو مذکی بودن و میته نبودن چیزی که سگان شکاری گرفته اند مربوط است.
اما در مورد روایت اسماعیل جُعفی، وقتی روایات به سراغ موانع می روند، ظهور در ارشادیت دارند. در این روایت بحث این است که اگر به همراه لباس خون بود، مانع از صلاة هست یا نیست. ظهور مستقیم این روایت ارشاد به عدم مانعیت دم است نه این که چون از جهت دم در مقام بیان بوده و جهت دوم مشکوک بوده، فقهاء اجراء أصالة البیان در آن را قبول نداشته اند. لذا ایشان نتیجه می گیرد که أصالة البیان حیثی نیست و اگر یک حیث را احراز کردید و در حیثیات دیگر شک کردید، باز هم می توانید أصالة البیان را جاری کنید.
نظر استاد حسینی نسب
ما قلبا دوست داریم حرف آقای شهیدی را بپذیریم چرا که کارمان در فقه خیلی راحت می شود و هر جا شک کردیم، أصالة البیان جاری کرده و تا ما یصلح للقرینیة ثابت نشده، اطلاق محقق است اما نمی توانیم حرف ایشان را تصدیق کنیم.
بر أصالة البیان برهان فیثاغورث اقامه نشده که اگر ایشان آن دو مثال را توضیح دادند که می تواند به دلیل قضیه دیگری باشد، أصالة البیان معتبر بشود. اعتبار أصالة البیان از سیره است و وقتی این سیره مخدوش می شود که احراز عدم الردع بشود. اینطور نیست که ابتدا یک مقتضی بر گسترده بودن أصالة البیان اقامه شده باشد سپس رفتار فقهاء در این دو مثال، مانع از آن مقتضی بشود که اگر آقای شهیدی آن رفتار را از باب دیگر دانستند (از باب مدلول مستقیم این دو آیه و روایت بر ارشادیت) پس آن مقتضی عمل کند. بلکه از اول مقتضی ضیق است. أصالة البیان آیه یا روایت نیست که بگوید إذا شککت فی شیءٍ فلتکن فی مقام البیان. أصالة البیان با سیره ای حجت می شود که باید اثبات شود این سیره در مرأی و منظر معصوم است سپس احراز عدم الردع بشود. حال ما چقدر احراز عدم الردع کردیم؟ ما در جاهایی که دوران بین اصل بیان با اهمال و اجمال است، می بینیم که فقهاء بدون دلیل آوردن بر مقام بیان، اطلاق می گیرند. بنابراین می توانیم بگوییم که أصالة البیان را در این موارد قبول داشته اند. می توانید مراجعه کنید به من لا یحضر یا کافی یا تفاسیر قدمائیه. اما در جایی که مقام بیان از یک جهت روشن و از جهت دوم مشکوک است، چنین برخوردی را نمی بینیم حتی وقتی کسی در این موارد اطلاق می گیرد، بقیه به او اشکال می کنند که این روایت در مقام بیان فلان جهت بوده چرا شما از یک جهت دیگر اطلاق می گیرید. پس از اول مقتضی أصالة البیان ضیق است.( درس خارج اصول جلسه44، 3 آذر 1403)