تبیین جدید در اثبات استعمال لفظ در اکثر از یک معنا

بیان شد محقق عراقی فرمود اگر استعمال صرفا استفاده از لفظ به مثابه ی علامتی برای معنا دانسته شود، می بایست قائل به جواز گردیم و اگر تعبیر به افنا یا ایجاد المعنی باللفظ نماییم، باید به جرگه ی مانعان بپیوندیم؛ اما به نظر شما پدیده ای که شب و روز با آن مانوس هستیم حقیقت آن ممکن است مورد اختلاف واقع گردد؟ آیا این اختلاف، توهم اختلاف نیست؟ به این معنا که هر کدام جنبه ای از آن را مشاهده نموده و همان را برجسته می نماید. نظیر آن چه که مولوی از ماجرای کسانی که در تاریکی با یک پیل مواجه شدند، سروده؛ آن جا که شخصی به گوش های او دست کشید و گفت این یک بادبزن است. دیگری بر کمر او دست نهاد و گفت همچون یک تخت است. و نفر سوم که به پای او دست کشیده بود، گفت عمود است. مولوی با این زیبایی، در پی این بیان است که ما گاه در مواجهه با یک پدیده، هر یک بخشی از آن را مشاهده نموده و بر این معیار قضاوت می کنیم؛ اما به محض روشن شدن فضا، می فهمیم که این نه باد بزن است، نه تخت و نه ستون؛ بلکه پیل است.
بنابراین در پدیده های اطرافمان، آن گاه که توضیح آن ها را در سر داریم، باید نخست همه ی آن را بسنجیم. این گونه، خیلی از نزاع ها، نزاع نخواهد بود؛ کما این که اختلاف در حقیقت استعمال از همین قبیل است. بنابراین در پدیده های اطرافمان، آن گاه که توضیح آن ها را در سر داریم، باید نخست همه ی آن را بسنجیم. استعمال چیزی نیست که شش قول در آن راه یابد؛ چرا که بچه از روزی که زبان به سخن گفتن می گشاید، استعمال را نیز می آغازد. حال فرض کنید همان بچه به محفل طلبگی نائل آید و به هنگام تحصیلات عالیه، در ماهیت این استعمال تردید نماید و در این زمینه اقوالی شکل گیرد. عیب این اقوال، این است هر کدام نافی دیگری است؛ حال آن که حقیقت این است که استعمال به شهادت چشم و گوش ما یک چیز است که هر یک از این بزرگان، یک لحاظ آن را در نظر داشته است. واقعا باید از آقایان نایینی و اصفهانی پرسید: آیا شما علامت بودن را منکر هستید؟ مثلا من اگر یک علامت ضربدر را به عنوان نفی در جایی می نویسم، به همان منوال از لفظ «نه» بهره می گیرم. چنان که لفظ واقعا فانی در معنا است؛ به این معنا که الفاظ جملگی برای ما طریقیت به معنا دارند.
اشاره شد که هسته ی محوری نزاع این است که من بفهمم مکلف به انحصار هستم یا خیر؛ اما این هم به این معنا نیست که انحصار را نیز تبدیل به یک مساله نموده و اقوالی را صورت دهیم؛ چرا که این هم در نزد ما حاضر است. آیا ما هیچ دلیلی از عقل یا نقل یا لغت یا عرف یا عقلا مبنی بر این که لفظ در یک استعمال باید منحصر در یک معنا باشد داریم؟ ما هر مقدار کندوکار نمودیم، چنین مانعی نیافتیم. پس باید گفت منعی وجود ندارد. از قضا اگر منعی هم باشد، آن فقدان عرفیت است؛ نه امتناع عقلی؛ چراکه بعضا علما، شیوه ی تفسیری را برگزیده اند که به استحاله ی عقلی منتهی می گردد؛ مثلا برخی این استعمال را مستلزم صدور کثیر از واحد دانسته اند (چنان چه آقای صدر از دیگران نقل نموده است.) که مطابق بحث هایی که در فلسفه صورت گرفته محال است.
به نظر ما، هیچ مانعی بر سر راه استعمال در بیش از یک معنا نیست. تنها نکته ای که حائز اهمیت است، این است که گوینده می بایست برای مقصود خود قرینه بیاورد؛ در غیر این صورت کلام تنها حمل بر یک معنا خواهد شد. مثلا اگر قانون گذار بگوید «به عین زکات تعلق می گیرد.» و مراد او از عین، هم طلا و هم نقره باشد، بی تردید در بیان کوتاهی نموده است؛ چرا که مستمع نهایتا این را حمل بر یکی از طلا یا نقره خواهد نمود. لذا روا انگارانِ چنین استعمالی، یک خط قرمز دارند و آن قرینه است؛ و دلیلشان این است که بدون قرینه این استعمال اصلا پا نمی گیرد. بله، چنان چه جایی کسی بنای تعمیه (ابهام گویی) داشته باشد، نیازی نیست قرینه بیاورد؛ اعم از این که این ابهام گویی او دارای دلیل و یا بی دلیل باشد. خارج اصول، ۴۰۲/۷/۱۶