نقد نظریّه اصول متلقّاة

نظریه اصول متلقّاة از آیت الله بروجردی در پست پیش، تبیین گردید. در ادامه به نقد و بررسی این نظریه می‌پردازیم.

قطعی نبودن روایات وارده در کتب فقه مأثور
فتوایی که در کتب فقه ماثور ذکر شده، با تعابیر روایات بیان شده است، ولی لزوما آن‌گونه نیست که فتوایی که در یک کتاب آمده، از روایتی اخذ شده که مورد قبول تمامی فقها بوده است. به‌عنوان مثال اگر شیخ مفید یک روایت را صحیح بداند، آیا تنها در صورتی بر طبق آن فتوا می‌دهد که جمیع فقها نیز آن روایت را پذیرفته باشند؟ اینطور به نظر نمی‌رسد. آنچه از عبارت شیخ طوسی استفاده می‌شود آن است که در این کتب، فتوایی وجود ندارد مگر آنکه ماثور باشد.

شلمقانی کتابی به نام «کتاب التکلیف» یا «کتاب التأدیب» تالیف نموده است. پس از آنکه شلمقانی منحرف می‌شود، کتاب او محلّ سوال می‌شود. از آن رو که این کتاب بین طایفه شیعه بسیار معروف بوده و در تمامی خانه‌ها وجود داشته است، شبهه می‌شود که آیا در زمان تالیف کتاب هم منحرف بوده است یا خیر. از این رو، فقهای قوم این کتاب را بررسی کرده و بیان کردند که به جز چند مساله، جمیع مطالب این کتاب مستند به روایات است. این تعبیر بدان معنی نیست که تمامی فتاوای این کتاب صحیح است. بلکه مفادش آن است که شلمقانی این فتاوی را از روایات اخذ نموده، و از نزد خود چیزی بیان نکرده است.

ولی آنکه روایتی که مستند فتوی است، روایتی صحیح یا ضعیف است، مطلب دیگری است. از این رو است که عباراتی که در کتب فقه ماثور ذکر شده، متفاوت است. یعنی عبارات کتب فقه ماثور خود مویّد این امر است. در بین عبارات این کتب، اختلاف وجود دارد. برخی فقها، عبارات یک روایت و برخی دیگر از فقها، عبارات روایت دیگری را ذکر کرده‌اند. این امر نشان می‌دهد که هر کدام از فقها، روایتی را که خودش صحیح می‌دانسته، نقل کرده است.

شیخ، تعبیر اصول مسائل را در مورد اصولی به کار برده است که ریشه آن در روایات موجود است، ولی آنکه صحّت این روایات اجماعی باشد، و متلقّاة باشد، در عبارات شیخ، قرینه‌ای بر آن یافت نمی‌شود. تعبیر «متلقّاة» هم در عبارات شیخ ذکر نشده است. بلکه شیخ تعبیر کرده است به اصولی که روایت شده است. توجه قدما در نوشتن کتاب فقه به آن مساله منعطف بوده است که فقهی که تالیف می‌شود، فقه روایی باشد، و از نزد خود چیزی ذکر نکنند. نظیر قضیه شلمقانی که ذکر شد.

عبارت شیخ طوسی نیز این‌گونه است. اکثر منقولات کتاب نهایه، مستند به روایات است. ولی آن روایات معلوم نیست نزد تمامی فقها معتبر باشد؛ بلکه تنها نزد شیخ طوسی معتبر بوده است.

اشکال کلام ابن ادریس
اما کلام ابن ادریس که بیان کرده است که مطالب شیخ طوسی در کتاب نهایه، فتاوای ایشان نیست؛ بلکه مضمون روایات است، این کلام صحیح نیست. شیخ، فتاوای خود را در کتاب نهایه بر اساس روایات، منعکس کرده است. یعنی هر روایتی که بر طبق آن فتوا داده، متن آن را در کتاب نهایه ذکر نموده است. ولی آنکه این فتاوا به صورت بقچه‌پیچ از زمان قدیم رسیده باشد، دلیل خاصّی بر آن دلالت ندارد. اینکه در کتب دیگر گاهی فتاوایش مختلف است، به علّت آن است که نظر او در پاره‌ای از مسائل تغییر یافته است.

به‌علاوه آنکه شیخ، در مقام بیان آن نیست که تمامی کتاب نهایه، فقه ماثور است، بلکه اکثر آن ماثور است. شیخ در این مورد بیان کرد: «أوردت جميع ذلك أو أكثره بالألفاظ المنقولة». دقّت به این نکته مهمّ است. در عمل نیز همینطور است، یعنی در کتاب نهایه، اموری غیر از روایات نیز وارد شده است.

نقد دیگری هم به نظریه آیت الله بروجردی وارد است که در ادامه در پست بعد بیان می‌گردد.

برگرفته از درس خارج فقه استاد سیّد محمّد جواد شبیری مورّخ ۵ و ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳.

مراد شیخ از تعبیر «قلّة رغبة هذه الطائفة»
شیخ در مقدّمه نهایه، این تعبیر را در مورد فقها به‌کار برده است، و بیان کرده است که فقها رغبتی ندارند در کتب فقهیشان، چیزی غیر از روایات نقل کنند. مراد شیخ از تعبیر «قلّة رغبة هذه الطائفة» نیاز به توضیح دارد تا روشن شود این عبارت ناظر به چه کسانی است. به نظر ما قرائنی وجود دارد که نشان می‌دهد این عبارت شیخ، ناظر به روش تمامی فقهای امامیه تا پیش از زمان شیخ طوسی نیست. اموری در این زمینه بیان می‌شود که از ضمیمه این امور به هم، مجموعه قرائنی حاصل می‌شود که روشن می‌کند عبارت شیخ ناظر به دوره‌ای خاص بوده است.

قرینه اوّل: نقلیّات کلینی و صدوق از فضل بن شاذان و یونس و دیگر فقها
از برخی از فقها فتاوایی نقل شده که روشن است که این فتوی، مفاد روایت نیست. اگر مفاد روایت بود، روایت را نقل می‌کردند و به نقل فتوی اکتفا نمی‌کردند. البته این فتوی برگرفته از روایات است. به‌عنوان مثال، فتوایی است که تطبیق یک روایت است. ولی خود آن مساله، در روایات ذکر نشده است.

در کتاب کافی از فضل به شاذان و یونس بن عبدالرحمن و فقهای دیگر فتاوایی نقل شده است که خود فتوی، با الفاظ روایات نیست. اگر الفاظ روایات بود، خود روایت نقل می‌شد، نه آنکه تنها فتوی ذکر شود. یا مثلا شیخ صدوق فتاوایی از برخی از فقها نقل کرده، و در برخی مواضع به آنها اشکال نموده که این فتوی، به قیاس شبیه است:

«وَ قَالَ الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ خِلَافَ قَوْلِنَا فِي هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ وَ أَخْطَأَ قَالَ إِنْ تَرَكَ ابْنَ ابْنَةٍ وَ ابْنَةَ ابْنٍ وَ أَبَوَيْنِ فَلِلْأَبَوَيْنِ السُّدُسَانِ وَ مَا بَقِيَ فَلِابْنَةِ الِابْنِ مِنْ ذَلِكَ الثُّلُثَانِ وَ لِابْنِ الِابْنَةِ مِنْ ذَلِكَ الثُّلُثُ تَقُومُ ابْنَةُ الِابْنِ مَقَامَ أَبِيهَا وَ ابْنُ الِابْنَةِ مَقَامَ أُمِّهِ وَ هَذَا مِمَّا زَلَّ بِهِ قَدَمُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيمَةِ وَ هَذَا سَبِيلُ مَنْ يَقِيسُ».

این مسائل نشان می‌دهد که فتاوای فقها، لزوما ذکر روایات نبوده است، بلکه در برخی از مسائل صاحب فتوی بوده‌اند، و این امر، بین فقها امر مستنکری نبوده است، و به ایشان اعتراضی در این زمینه نمی‌کردند. بلکه اگر اعتراضی بوده، به آن است که چرا مثلا بر طبق قیاس فتوا داده‌اند، و بر طبق اصول عمل نکرده‌اند.

قرینه دوم: سوال جمیل بن درّاج از زراره
در برخی از مسائل ارث، جمیل بن درّاج روایات را بر زراره عرضه کرده است. در مورد برخی از مسائل، جمیل از زراره پرسیده است: روایتی که در این مساله وجود دارد، صحیح است یا ضعیف. در این مورد، جمیل تعبیری دارد که قابل توجّه است. جمیل بیان کرده است که برای من روایت نقل نکن، بلکه فتوای خودت را در مساله بیان کن. از این تعبیر به نوعی، اصالت‌داشتن فتوی استفاده می‌شود؛ چرا که اگر زراره هم روایت نقل کند، -از آن رو که روشن نیست زراره خود به آن روایت عمل کرده یا عمل نکرده- مشکل حلّ نمی‌شود. فتوی هم متّخذ از روایت است، ولی آنچه برای جمیل اهمیّت دارد، فتوی است، نه روایت.

قرینه سوم: فتاوای قدیمین (ابن جنید و ابن ابی عقیل)
کتبی مثل فقه الرضا یا شرایع علی بن بابویه که کتبی فقهی است، از کتب فقه ماثور است، و فتاوای آن، از الفاظ روایات استفاده شده است. ولی تمامی کتب قدما این‌گونه نیست. آنطور نیست که تمامی الفاظ آنها، لفظ روایات باشد. به‌خصوص این امر در مورد «قدیمین» روشن‌تر است. مراد از قدیمین، ابن ابی عقیل و ابن جنید است. ابن جنید در طائفه امامیه –از آن رو که قائل به قیاس بوده است- مطرود واقع شده و کتب او هم متروک بوده است. ولی ابن ابی عقیل در طائفه امامیه بسیار محترم بوده است.

فقه ابن ابی عقیل در طایفه بسیار مشهور و مورد اعتنا بوده است، ولی فقه او به لسان روایات نیست. بلکه عباراتی فقهی است. محقّق در معتبر و علّامه حلّی در مختلف، عبارات او را ذکر کرده‌اند. همینطور در کشف الرموز نیز فتاوای او بیان شده است. مجموعه فتاوای ایشان از بین کتب جمع شده و در یک کتاب مجزّا چاپ شده است. الفاظی که از او نقل شده، با لفظ روایات نیست. البته فتاوای او در مورد اصول مسائل است، ولی الفاظ از روایات نسیت. تعبیری که شیخ طوسی در مقدمه مبسوط آورده که اگر الفاظ روایات تغییر کند و بیان شود، برای طایفه ما عجیب و غیر قابل فهم است، این کلام در مورد ابن ابی عقیل صادق نیست.

قرینه چهارم: فتاوای شیخ مفید در کتاب مسائل عویص و کتاب احکام نساء و کتاب اشراف
شیخ مفید کتابی به نام احکام النساء دارد، ولی الفاظ این کتاب، الفاظ روایات نیست. یا مثلا کتاب الاشراف مفید نیز این‌گونه است، و الفاظ آن از روایات نیست. کتاب دیگر مفید، کتاب «المسائل العویص» است. این کتاب در رابطه با مسائل معماگونه در فقه است. سوالاتی که حالت معمّا بوده، و شیخ مفید به آنها پاسخ گفته است. این کتاب نیز الفاظش از روایات اخذ نشده است. و این مساله که فتوا بر الفاظ روایات نباشد، نزد فقها امر مستنکری نبوده است.

نتیجه‌گیری
از کنار هم قرار دادن اموری که ذکر شد، این نتیجه به‌دست می‌آید که عبارت شیخ طوسی در مقدّمه مبسوط، کلّی نیست؛ بلکه مربوط به یک دوره زمانی خاص است. حدس ما آن است که پس از شیخ مفید، در یک محدوده زمانی خاص، برخی از فقها اعتنای بسیار زیادی به فقه ماثور داشته‌اند، و عبارت شیخ طوسی ناظر به این دسته از فقها است. آن‌طور نیست که پیش از شیخ طوسی، هیچ کتابی که فقه ماثور نباشد، تالیف نشده باشد، و این مساله نزد فقها امری غریب و مستنکر باشد، به طوری که مصنّفِ چنین کتابی نزد طایفه مطرود شمرده شود.

برگرفته از درس خارج فقه استاد سیّد محمّد جواد شبیری مورّخ ۵ و ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳.

المبسوط، ج۱، ص۲
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج4، ص270.