فوریت وجوب رد سلام

باسْمه تعالي

فوریت جواب سلام در فقه

مسئله‌ی فوریت جواب سلام

مشهور قائل به فوریت جواب سلام هستند. تنها کسی که مخالفت کرده، مرحوم مقدس اردبیلی است: «لا زمان للرد خاصة، فإن جميع أوقات إمكان الوصول اليه وقت له»[1]. لازمه‌ی این فرمایش، این است که اگر کسی که به شما سلام داد و رفت و شما چند لحظه بعد متوجه شدی به شما سلام داده و علم داری که او را نخواهی دید، دنبالش بروی تا جوابش را بدهی. آیا حق با مشهور است یا با مقدس اردبیلی؟

ادله‌ی قول مشهور بر فوریت

بر فرمایش مشهور، به ادله‌ای ممکن است تمسک بشود:

دلیل اول: اجماع

  • مفاد دلیل: «أنّ المعلوم من سيرة النبيّ و الأئمة و أصحابهم و العلماء المسارعة إلى الجواب، فالظاهر أنّه إجماعيّ.»[2].
  • مناقشه: این اجماع، قطعاً مدرکی است، الا این که اتصالش به زمان معصوم احراز شود.

دلیل دوم: عدم صدق رد

  • مفاد دلیل: در فرض تأخیر فاحش، اصلاً «رد» صادق نیست. محقق همدانی می‌گوید: نه تنها «رد» صدق نمی‌کند، بلکه عرفاً می‌گویند: داری او را مسخره می‌کنی.
  • مناقشه: «استهزاء» صادق نیست، و «رد» صادق است؛ در مفهوم «رد»، «فوریت» اخذ نشده؛ مثل رد امانت، رد هدیه، ردّ السب؛ اگر شما بعد از چند روز سبّ کسی را جواب بدهید و درِ خانه‌اش بروید و بگویید: «خودتی»، «ردّ السبّ» صدق می‌کند.

دلیل سوم: ظهور فاء در فوریت

  • مفاد دلیل: فاء در آیه‌ای که برای «وجوب رد سلام» به آن استدلال می‌کنند[3] ظهور دارد در «ترتیب بالاتصال»، در مقابل «ثم» که ظهور دارد در «ترتیب بالانفصال».
  • مناقشه: این فاء، فاء جزاء است، و فاء جزاء، ظهور ندارد در این که «جزاء باید متصل به شرط باشد»؛ کما فی «اذا شَرِبَ احدٌ الخمر، فاجلدوه ثمانی جلدة».

دلیل چهارم: تفصیل بین «إذا» و «إن»

  • مفاد دلیل: «اذا» ظرف زمانی است و ظرف جزاء، همان ظرف شرط است، پس باید مقارن عرفی باشند.
  • مناقشه:
    • مناقشه دوم: ما فرقی بین «ان» و «اذا» نمی‌بینیم؛ «هر گاه تو مرا دعوت کنی، من هم تو را دعوت می‌کنم.» ظهور در فوریت دعوت ندارد.
    • مناقشه اول: جزاء در آیه، وجوب رد تحیت است، نه خود رد تحیت. پس «وجوب رد تحیت» مقارن است با انشاء رد تحیت؛ یعنی همین که کسی سلام کرد، وجوب رد سلام او، به عهده‌ی ما می‌آید. اما این که «واجب، آیا موسَّع است یا مضیَّق؟» از «اذا» فهمیده نمی‌شود؛ مثل:
      • مثال اول: «اذا دخل الوقت، وجبت الصلاة و الطهور.» ولی «فوریت» نمی‌فهمیم.
      • مثال دوم: «اذا شرب زید الخمر فاجلده ثمانین جلدة»؛ فهمیده نمی‌شود که: «اگر یک روز بعد از شرب خمر فهمیدم، حق ندارم اجرای حد بر او کنم.».
      • مثال سوم: «الْمُؤْمِنُ‏ إِذَا مَاتَ‏ وَ تَرَكَ‏ وَرَقَةً وَاحِدَةً عَلَيْهَا عِلْمٌ، تَكُونُ تِلْكَ الْوَرَقَةُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ سِتْراً فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّار.»[4]؛ بین «موت» و «یوم‌القیامه» ممکن است هزاران سال فاصله باشد، ولی از «اذا» استفاده شده‌است.
      • مثال چهارم: ظاهر «اذا اعطانی زید هدیةً فاَرُدُّ هدیَّته» معنایش بلافاصله نیست؛ اینطور نیست که اگر یک ساعت گذشت، زید زنگ بزند بگوید: «ای دروغگو».
      • مثال پنجم: «اذا دعانی زیدٌ الی بیته للطعام، فاَرُدُّ علیه ذلک و ادعوه الی الطعام.»؛ اگر دیروز شما را دعوت کرده، اینطور نیست که امروز زنگ بزند به شما بگوید: دروغگو! پس چرا دعوتم نکردی؟!
      • مثال ششم: «وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ»[5]؛ یعنی آیا همین که من مریض شدم، خدا فوراً شفایم می‌دهد؟!
      • مثال هفتم: «وَ إِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ»[6]؛ یعنی همین که خبر به او رسید، زود پخش می‌کند؟!
      • مثال هشتم: «اذا ماتَ الرجلُ و حسناتُه تَزیدُ علی سیئاته، فدخل الجنة.»؛ یعنی فوراً داخل بهشت می‌شود؟!

دلیل پنجم: انصراف به سبب ارتکاز عرف

  • مفاد دلیل: در جواب سلام شفاهی[7]، ارتکاز عرف، این است که جواب سلام، متصل به سلام باشد؛ تأخیر فاحش نداشته باشد. این ارتکاز، موجب ظهور در خطابات شرعی می‌شود؛ اطلاق «رد» در ادله‌ی مثل «السلام تطوع و الرد فریضة» را مقید می‌کند به «الرد بلا تأخیرٍ». بلکه بعید نیست بگوییم: «اگر تأخیر فاحش باشد، عرف، عنوان «سلام» را از آن منصرف می‌داند؛ نه به خاطر «انصراف مفهوم»، بلکه چون ارتکاز عرف در اینجا محکَّم است[8]. این ارتکاز را در «رد السلام» داریم ولی در «رد السب» و «رد الامانة» نداریم، فلذا این حرف را در «ردّ السب» و «ردّ الامانة» نمی‌گوییم.
  • تبیین انصراف: دو نوع انصراف داریم؛ یک انصراف، موجب اجمال دلیل شده و به برائت رجوع می‌کنیم، یک انصراف، آنقدر شدید است که موجب ظهور می‌شود[9]. در مانحن‌فیه نیز این ارتکاز عرف، آنقدر شدید است که موجب انصراف می‌شود، نه این که موجب سلب اطلاق می‌شود تا بعد از اجمال «وجوب فوریت» به «برائت» رجوع کنیم؛ «رد» در «الرد فریضة» ظهور دارد در «رد بدون تأخیر فاحش».

دلیل ششم: برخی روایات در باب نماز

  • مفاد دلیل: از روایاتی که می‌گوید: «در نماز، جواب سلام را بده.»، استفاده می‌شود: «جواب سلام فوری است، و نمی‌توانیم بعد از نماز جواب بدهیم.»؛ و الا، می‌فرمودند: «بعد از نماز، جوابش را بده.». همچنین از روایت مسعدة بن صدقه که می‌گفت به مصلی سلام ندهید «لِأَنَّ الْمُصَلِّيَ لَايَسْتَطِيعُ أَنْ يَرُدَّ السَّلَامَ»[10]، استفاده می‌شود مصلی همان موقع باید جواب بدهد و نمی‌تواند صبر کند بعد از نماز جواب بدهد.

نتیجه و مختار

دلیل پنجم (انصراف به سبب ارتکاز عرف)، به نظر ما وجه خوبی است. فلذا به این وجه تمسک می‌کنیم برای اثبات فوریت وجوب رد سلام.

منبع

این مطالب، برگرفته از درس خارج فقه استاد شهیدی جلسه‌۷۷ (شنبه ۲۲ دی ۱۴۰۳) می‌باشد.

پی‌نوشت‌ها


  1. مجمع الفائدة و البرهان في شرح إرشاد الأذهان؛ ج‌3، ص: 123 ↩︎

  2. مستند الشيعة في أحكام الشريعة؛ ج‌7، ص: 73 ↩︎

  3. وَ إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا. النساء: 86 ↩︎

  4. الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 37 ↩︎

  5. الشعراء: 80 ↩︎

  6. النساء: 83 ↩︎

  7. این ارتکاز عرف را در رد تحیت کتبی نداریم؛ اگر کسی در نامه‌اش سلام کند و شما دو هفته بعد در نامه‌ای جوابش را بدهید، «رد تحیت» صدق می‌کند. ↩︎

  8. آقای سیستانی فرموده‌اند: «این ارتکاز، ثابت نیست؛ مردم جواب فوری را مستحسن می‌دانند، اما جواب با تأخیر را قبیح نمی‌دانند؛ اگر با تأخیر جواب بدهد، مردم نمی‌گویند: جواب سلامش را ندادی.»، ولی به نظر ما این ارتکاز ثابت است و «جواب سلام با تأخیر» را عرف تقبیح می‌کند. ↩︎

  9. کما این که «ما لایؤکل لحمُه» انصراف دارد از «انسان» به نحوی که ظهور دارد در «حرام‌گوشتِ غیر انسان»؛ لذا اگر به یک انسانی بگویید: «ای حرام‌گوشت»، بدش می‌آید؛ چون آنچه به حیوان گفته می‌شود را به او گفته‌اید. ↩︎

  10. حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَا تُسَلِّمُوا عَلَى الْيَهُودِ وَ لَا عَلَى النَّصَارَى وَ لَا عَلَى الْمَجُوسِ وَ لَا عَلَى عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ وَ لَا عَلَى مَوَائِدِ شُرْبِ الْخَمْرِ وَ لَا عَلَى صَاحِبِ الشِّطْرَنْجِ وَ النَّرْدِ وَ لَا عَلَى الْمُخَنَّثِ وَ لَا عَلَى الشَّاعِرِ الَّذِي يَقْذِفُ الْمُحْصَنَاتِ وَ لَا عَلَى الْمُصَلِّي؛ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الْمُصَلِّيَ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَرُدَّ السَّلَامَ؛ لِأَنَّ التَّسْلِيمَ مِنَ الْمُسَلِّمِ تَطَوُّعٌ وَ الرَّدَّ عَلَيْهِ فَرِيضَةٌ. وَ لَا عَلَى آكِلِ الرِّبَا وَ لَا عَلَى رَجُلٍ جَالِسٍ عَلَى غَائِطٍ وَ لَا عَلَى الَّذِي فِي الْحَمَّامِ وَ لَا عَلَى الْفَاسِقِ الْمُعْلِنِ بِفِسْقِهِ. الخصال، ج‏2، ص: 484 ↩︎