قصابی پدربزرگ مادریِ ما را دید و از او پرسید: «چرا برادرت پول من را نمیدهد؟» پدربزرگم که در آن زمان کودکی بیش نبود و نمیدانم مکلف شده بود یا نه، در پاسخ گفت: «بدهی برادر من به من ربطی ندارد، بروید از خودش بگیرید.»
قصاب که از پاسخ او عصبانی شده بود، شالِ سبزی را که نماد سیادت پدربزرگم بود، از کمرش باز کرد؛ به این منظور که گویا تو دیگر سید نیستی. پدربزرگم که کودک بود، این حرف را باور کرد و تصور کرد سیادتش از بین رفته است و بسیار دلشکسته شد.
قصاب هنوز از آنجا نرفته بود که شخص دیگری میآید و با ضرب چاقو او را به قتل میرساند.
بر اساس جلسه ۵۵
۱۷ آذر ۱۴۰۳