روایتی صریح در عدم تکلیف کفار به فروع

تفسير القمي أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا أَبَانُ إِنَّ اللَّهَ لَا يَطْلُبُ‏ مِنَ‏ الْمُشْرِكِينَ‏ زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ وَ هُمْ يُشْرِكُونَ بِهِ حَيْثُ يَقُولُ‏ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ‏ قُلْتُ لَهُ كَيْفَ ذَاكَ جُعِلْتُ‏
فِدَاكَ فَسِّرْهُ لِي فَقَالَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا بِالْإِمَامِ الْأَوَّلِ وَ هُمْ بِالْأَئِمَّةِ الْآخِرِينَ كَافِرُونَ يَا أَبَانُ إِنَّمَا دَعَا اللَّهُ الْعِبَادَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ فَإِذَا آمَنُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ افْتَرَضَ عَلَيْهِمُ الْفَرَائِض‏بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏23، ص: 84

( 4) في المصدر: يا ابان أ ترى ان اللّه طلب من المشركين.
( 5) فصّلت: 6 و 7.

تفسير القمي أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا أَبَانُ إِنَّ اللَّهَ لَا يَطْلُبُ‏ مِنَ‏ الْمُشْرِكِينَ‏ زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ وَ هُمْ يُشْرِكُونَ بِهِ حَيْثُ يَقُولُ‏ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ‏ قُلْتُ لَهُ كَيْفَ ذَاكَ جُعِلْتُ‏
فِدَاكَ فَسِّرْهُ لِي فَقَالَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا بِالْإِمَامِ الْأَوَّلِ وَ هُمْ بِالْأَئِمَّةِ الْآخِرِينَ كَافِرُونَ يَا أَبَانُ إِنَّمَا دَعَا اللَّهُ الْعِبَادَ إِلَى الْإِيمَانِ بِهِ فَإِذَا آمَنُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ افْتَرَضَ عَلَيْهِمُ الْفَرَائِض‏بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏23، ص: 84

( 4) في المصدر: يا ابان أ ترى ان اللّه طلب من المشركين.
( 5) فصّلت: 6 و 7.

سلام روایت جالبی بود، اما قابل توجیه و تأویل است به این بیان که با توجه به اینکه کفار، اساسا ایمان ندارند و بعث و زجر در مورد آنان نتیجه ای ندارد، شارع اراده تحریکی نسبت به آنان ندارد، اما این تنها یک قسم از اقسام تکلیف است، قسم دیگر از تکلیف، تکلیف به داعی اتمام حجت است که کفار قطعا نسبت به این قسم از تکلیف مکلف هستند، درست شبیه نهی از اکل قازورات در حق نوع مکلفین، که مکلفین خود به خود منزجر از اکل قازورات هستند فلذا اراده تحریکی نسبت به آنها لغو است؛ اما در عین حال، انسان وجدان میکند که نهی از اکل قازورات در حق ما نیز هست و ما هم مکلفیم، توجیهش همین است که گاهی تکلیف به داعی بعث و زجر خارجی نیست بلکه گاهی به داعی اتمام حجت است که این نوع از تکلیف در مورد کفار قابل تصویر است، شاهدش هم این است که عقاب میشوند. به همین بیان روایت قابل توجیه است یعنی مراد از تکلیفی که از کفار سلب شده است، تکلیف به داعی تحریک است نه به داعی اتمام حجت.

اذا آمنوا بالله و برسوله افترض علیهم الفرائض می فهماند که قبل ازایمان لا یفترض مطلقا ولو به جهت اتمام حجت علاوه بر اینکه طرف وقتی اصل وجود خدا قبول ندارد وقتی پیامبر آن خدا به او بگوید نماز واجب است حجت بر او تمام نمی شود چون می گوید اصل وجود خدا بر من ثابت نیست دستورش را رعایت کنم؟!یعنی روز قیامت همین عبد می تواند بگوید وقتی اصل وجود شما بر من مشکوک بود و ثابت نشد چطور باید دستور شما را گوش می کردم؟!

اذا آمنوا بالله و برسوله افترض علیهم الفرائض می فهماند که قبل ازایمان لا یفترض مطلقا ولو به جهت اتمام حجت علاوه بر اینکه طرف وقتی اصل وجود خدا قبول ندارد وقتی پیامبر آن خدا به او بگوید نماز واجب است حجت بر او تمام نمی شود چون می گوید اصل وجود خدا بر من ثابت نیست دستورش را رعایت کنم؟!یعنی روز قیامت همین عبد می تواند بگوید وقتی اصل وجود شما بر من مشکوک بود و ثابت نشد چطور باید دستور شما را گوش می کردم؟!

عرض شد که همین نکته شما باعث میشود که تکلیف تحریکی نداشته باشد و تکلیف تحریکی در حق وی لغو باشد، ولی هر تکلیفی که صرفا به داعی تحریک خارجی نیست، گاهی به داعی اتمام حجت است و این قسم از تکلیف را هیچ دلیلی بر انکارش در حق کافر نیست، علاوه بر اینکه مؤیداتی هم چون استحقاق عقاب و…؛ به زبانی و بیانی ساده تر با توجه به تناسبات حکم و موضوع در روایت شریفه مذکور، آن حصه ای از تکلیف که شرطش ایمان به خدای سبحان و… است، تکلیف تحریکی است که در روایت نفی شده است ؛زیرا تحریک شخص غیر مؤمن، امکان ندارد، ولی حصه دیگر تکلیف که اتمام حجت است، روایت ظهوری در نفیش ندارد.

سلام
میشه تکلیف به داعی اتمام حجت رو توضیح بدی؟ و الان چطور اتمام حجت میشه؟
ظاهرا عقاب بر تکالیف رو مفروض میدونید به چه دلیل؟ اگه دلیل بر عقاب بر تکالیف داریم کاشف از تکلیف نیست

اذا آمنوا بالله و برسوله افترض علیهم الفرائض می فهماند که قبل ازایمان لا یفترض مطلقا ولو به جهت اتمام حجت علاوه بر اینکه طرف وقتی اصل وجود خدا قبول ندارد وقتی پیامبر آن خدا به او بگوید نماز واجب است حجت بر او تمام نمی شود چون می گوید اصل وجود خدا بر من ثابت نیست دستورش را رعایت کنم؟!یعنی روز قیامت همین عبد می تواند بگوید وقتی اصل وجود شما بر من مشکوک بود و ثابت نشد چطور باید دستور شما را گوش می کردم؟!

عرض شد که همین نکته شما باعث میشود که تکلیف تحریکی نداشته باشد و تکلیف تحریکی در حق وی لغو باشد، ولی هر تکلیفی که صرفا به داعی تحریک خارجی نیست، گاهی به داعی اتمام حجت است و این قسم از تکلیف را هیچ دلیلی بر انکارش در حق کافر نیست، علاوه بر اینکه مؤیداتی هم چون استحقاق عقاب و…؛ به زبانی و بیانی ساده تر با توجه به تناسبات حکم و موضوع در روایت شریفه مذکور، آن حصه ای از تکلیف که شرطش ایمان به خدای سبحان و… است، تکلیف تحریکی است که در روایت نفی شده است ؛زیرا تحریک شخص غیر مؤمن، امکان ندارد، ولی حصه دیگر تکلیف که اتمام حجت است، روایت ظهوری در نفیش ندارد.

تکرار مدعا فرمودید. عرض من ناظر به همین اتمام حجت شما بود که معنا ندارد بحث را دوباره بردید روی تحریک؟

اذا آمنوا بالله و برسوله افترض علیهم الفرائض می فهماند که قبل ازایمان لا یفترض مطلقا ولو به جهت اتمام حجت علاوه بر اینکه طرف وقتی اصل وجود خدا قبول ندارد وقتی پیامبر آن خدا به او بگوید نماز واجب است حجت بر او تمام نمی شود چون می گوید اصل وجود خدا بر من ثابت نیست دستورش را رعایت کنم؟!یعنی روز قیامت همین عبد می تواند بگوید وقتی اصل وجود شما بر من مشکوک بود و ثابت نشد چطور باید دستور شما را گوش می کردم؟!

عرض شد که همین نکته شما باعث میشود که تکلیف تحریکی نداشته باشد و تکلیف تحریکی در حق وی لغو باشد، ولی هر تکلیفی که صرفا به داعی تحریک خارجی نیست، گاهی به داعی اتمام حجت است و این قسم از تکلیف را هیچ دلیلی بر انکارش در حق کافر نیست، علاوه بر اینکه مؤیداتی هم چون استحقاق عقاب و…؛ به زبانی و بیانی ساده تر با توجه به تناسبات حکم و موضوع در روایت شریفه مذکور، آن حصه ای از تکلیف که شرطش ایمان به خدای سبحان و… است، تکلیف تحریکی است که در روایت نفی شده است ؛زیرا تحریک شخص غیر مؤمن، امکان ندارد، ولی حصه دیگر تکلیف که اتمام حجت است، روایت ظهوری در نفیش ندارد.

تکرار مدعا فرمودید. عرض من ناظر به همین اتمام حجت شما بود که معنا ندارد بحث را دوباره بردید روی تحریک؟

سلام؛ اولا که تکرار مدعا نبود، شما ادعای اطلاق در نفی تکلیف کردید؛ عرض کردم که این اطلاق با توجه به تناسبات حکم و موضوع و ظهور دلیل در نفی حصه تحریکی تکلیف، سر نمیرسد. ثانیا) اشکال نقضی بنده به نهی از اکل قاذورات و نجاسات رو پاسخ نداید و به نوعی شما تکرار مدعا نمودید؛ هر جور مکلف بودن ما در نهی از اکل نجاسات رو تصویر کردید؛ هکذا الکفار رو تصویر کنید. ثالثا) امثله عرفی تکلیف به نحو اتمام حجت فراوان است و اتفاقا خیلی هم معنا دارد؛ تصور بفرمایید که پدری میداند که هر روز بچه اش ول گردی میکند و نهی او تأثیری در جلوگیری از این کار ندارد؛ اما در عین حال او را از ول گردی نهی میکند تا بتواند او را مؤاخذه کند و بعدا فرزند دلیل نیاورد و علیه پدر احتجاج نکند که پدر عقاب بلابیان قبیح است. به همین بیان کفار نیز میتوانند مکلف باشند؛ مثال سیاسیش اینه که مثلا رئیس جمهوری به دلیل کوتاهی در درک نظام جمهوری و… اساسا مجلس را قبول ندارد تا بخواهد در قبال قوانین او تمکین نماید؛ حال مجلس برای ریاست جمهوری قانونی را وضع میکند، رئیس جمهور علی رغم عدم تحریک، مکلف به قانون بوده و علیه او احتجاج میشود؛ شما مشکلی عقلی و ثبوتی در تصور این نوع از تکلیف میبینید؟ مشکل را بیان کنید. ظاهرا مشکلتان مشکل اثباتی است که عرض شد این اطلاق سر نمیرسد. به بیانی فنی تر: اصالة الاطلاق فرع بر احراز مقام بیان است، ظاهر حال امام علیه السلام در روایت، بیش از حصه تحریکی تکلیف نیست، پس بیش از همین حصه، مقام بیان احراز نمیشود، ماالدلیل بر اینکه امام علیه السلام در مقام بیان نفی جمیع حصص تکلیف است؟ در ضمن کلام مرحوم آخوند مبنی بر اینکه اصل این است که متکلم در مقام بیان باشد، ناتمام است. رابعا) آقایون و من جمله شما، جاهل مقصر را مکلف و مستحق عقاب میدانید و باید نماز و روزه هایش را قضا کند؛ با اینکه جاهل حین جهلش اصلا امکان تحریک ندارد، نکته اش این است که جاهل مقصر به دلیل کوتاهی در فحص، به تکلیف نرسید ولی شأنیت و قابلیت تحریک را داشت و همین شأنیت و قابلیت تحریک در صحت تکلیف کفایت میکند. هکذا الکفار به دلیل کوتاهی در عقاید، تحریک نمیشوند ولی شأنیت تحریک را دارند به حیث که اگر درست عقل خود را به کار ببندند، قطعا به حقانیت تکلیف و بالتبع تحریک فعلی خواهند رسید.

سلام
میشه تکلیف به داعی اتمام حجت رو توضیح بدی؟ و الان چطور اتمام حجت میشه؟
ظاهرا عقاب بر تکالیف رو مفروض میدونید به چه دلیل؟ اگه دلیل بر عقاب بر تکالیف داریم کاشف از تکلیف نیست

سلام برادر عزیز، می توانید به پاسخی که خطاب به عرفان عزیز ارسال شد، مراجعه نموده و اشکالات را تذکر دهید.

احسنتم و تشکر از پاسخ
طبق بیا شما ظاهرا روایت شریفه جاهل مقصر رو نمی گیره چون تکلیف به داعی تحریک برای او معنا نداره و این روایت در صدد تکلیف به داعی تحریکه. و احساس حقیر با ذهن قاصر اینه که این خلاف ظاهر است. چون ظاهر اینه که هر کی ایمان آورد فرائض بر آن فرض است.
اگر اشتباه متوجه شدم بفرمایید استفاده کنم.
در ضمن نفرمودید که چرا استحقاق عقاب مشرکین بر فروعات رو مفروغ گرفتید؟ یا اصلا تلقی حقیر اشتباه بود و شما این نکته رو نداشتید؟

مثال عرفی که ذکر شده در مقایسه با مقام درست نیست اگر می خواهید دقیق تطبیق به محل بحث کنه باید جایی رو بگید که طرف اصلا وجود پدر رو قبول نداره بعد یکی از طرف پدرش براش نامه آورده که پدرت می گه ول گردی نکن. بعد که پدرش پیدا میشه بیاد بگه مگه من حجت رو بر تو تمام نکردم. ؟!
به نظرتون صحیحه؟در مثال قاذورات احتمال ابتلاء هست خصوصا که می بیننیم امروز یه عده ای از شیطان پرست ها می خورند. اگر کافری فحص کرده و به توحید نرسیده که معذوره اگرم فحص نکرده به خاطر عدم فحص عقاب میشه نه به خاطر تکلیف.بله شانیت تحریک که گفتید برای صحت تکلیف کافی است اما این ربطی به اتمام حجت نداشت.و این روایت اثباتا دلیل بر نفی هستش اما این روایت به نظر بنده اطلاق داره.البته بستگی به پذیرش مفهوم شرط داره اگه کسی قبول داشته باشه مفهوم رو حتما جمیع حصص تکلیف منتفی است چرا که در واقع امام فرمودند الکفار اذا آمنوا بالله و رسوله افترض علیهم الفرائض طبعا در غیر این فرض لم یفترض مطلقا چرا که پذیرش مفهوم شرط یعنی اثبات علیت تامه ی منحصره که با انحصار کلام شما دفع می شود

نکته دیگری که در روایت هست این است که گویا جناب ابان بن تغلب این نکته در ذهنش بوده که مفاد آیه شریفه این است که مشرکین هم مکلف به زکات هستند کما اینکه این برداشت خیلی هم دور از ذهن نیست چون فرمود وای بر مشرکینی که زکات نمی دهند که گویا عدم پرداخت زکات علت ویل است همان که معرف است میگویند وصف مشعر به علیت است و حضرت علیه السلام در صدد تخطئه این برداشت هستند. و یا اینکه در ذهن ابان نبود ولکن حضرت علیه السلام میخواهند تبیین مطلب بکنند تا این برداشت نشود.
این مطلب طبق آنچه در مصدر اومده قابل فهم است.
و آنچه ممکن است در ذهن ابان بوده و یا ممکن است برای ما سوال بشود اصل مکلف بودن است نه اینکه تکلیف دارند به نحوی که آنها تحریک بشوند به انجام تکالیف،چون این مطلب واضح است که در فرض شرک از آنها به این نحو خواسته نمی شود مثل جاهل مقصر. والله العالم

احسنتم و تشکر از پاسخ
طبق بیا شما ظاهرا روایت شریفه جاهل مقصر رو نمی گیره چون تکلیف به داعی تحریک برای او معنا نداره و این روایت در صدد تکلیف به داعی تحریکه. و احساس حقیر با ذهن قاصر اینه که این خلاف ظاهر است. چون ظاهر اینه که هر کی ایمان آورد فرائض بر آن فرض است.
اگر اشتباه متوجه شدم بفرمایید استفاده کنم.
در ضمن نفرمودید که چرا استحقاق عقاب مشرکین بر فروعات رو مفروغ گرفتید؟ یا اصلا تلقی حقیر اشتباه بود و شما این نکته رو نداشتید؟

سلام عجیبه روایت در مورد کفاره، چه ربطی به جاهل مقصر مسلمان داره؟ تخصصا خارجه داداش،به علاوه ادعای ظهور بلا منشأ ظهور نفرمایید؛ ابتدا منشأ رو بیان بفرمایید تا بعد در مورد صحت و سقم این منشأ صحبت کنیم. در ضمن همه پست ها رو کامل بخونید، بنده هم منشأ ظهور رو بیان کردم و هم منشأ اهمال دلیل رو. اشکالات رو تذکر بدید تا استفاده کنیم. به علاوه مکلف بودن جاهل مقصر و لزوم اعاده در وقت و قضاء در خارج از وقت که از بدیهیات فقه ماست به نظر. بنده هیچ حرفی از مشرکین نزدم داداش؛ فعلا بحث در مورد ظهور روایتی است که موضوعش کفاره.

مثال عرفی که ذکر شده در مقایسه با مقام درست نیست اگر می خواهید دقیق تطبیق به محل بحث کنه باید جایی رو بگید که طرف اصلا وجود پدر رو قبول نداره بعد یکی از طرف پدرش براش نامه آورده که پدرت می گه ول گردی نکن. بعد که پدرش پیدا میشه بیاد بگه مگه من حجت رو بر تو تمام نکردم. ؟!
به نظرتون صحیحه؟در مثال قاذورات احتمال ابتلاء هست خصوصا که می بیننیم امروز یه عده ای از شیطان پرست ها می خورند. اگر کافری فحص کرده و به توحید نرسیده که معذوره اگرم فحص نکرده به خاطر عدم فحص عقاب میشه نه به خاطر تکلیف.بله شانیت تحریک که گفتید برای صحت تکلیف کافی است اما این ربطی به اتمام حجت نداشت.و این روایت اثباتا دلیل بر نفی هستش اما این روایت به نظر بنده اطلاق داره.البته بستگی به پذیرش مفهوم شرط داره اگه کسی قبول داشته باشه مفهوم رو حتما جمیع حصص تکلیف منتفی است چرا که در واقع امام فرمودند الکفار اذا آمنوا بالله و رسوله افترض علیهم الفرائض طبعا در غیر این فرض لم یفترض مطلقا چرا که پذیرش مفهوم شرط یعنی اثبات علیت تامه ی منحصره که با انحصار کلام شما دفع می شود

دقت بفرمایید داداش؛ چرا ادعای ظهور بلا منشأ میفرمایید؟ حجیت ظهور بنده به احراز مقام بیان است؛ کامل توضیح دادم؛ با توجه به تشکیک در مقام بیان با توضیح مذکور؛ تمسک به اصالة العموم و الاطلاق بی معناست. در مورد قاذورات هم لازمه کلامتون اینه که فعلا ماها که قصد اکل نداریم؛ مکلف نیستیم و حال آنکه بالوجدان ما همین الان درک میکنیم که مکلفیم به عدم اکل قاذورات؛ حالا شما نمیپذیرید؛ مناقشه در مثال است؛ کبرای القاء شده به حضرتعالی و تفکیک بین حصص تکالیف چه مشکلی دارد ثبوتا و اثباتا؟ البته اثباتا فرمودید اشکال داره ولی هنوز نتونستید این ادعای ظهور رو با ذکر منشأ ظهور، مدلل سازید. به علاوه اتفاقا امثله مذکوره امثله خوبیست خصوصا برای شما که تکلیف رو منحصر در تحریک و بعث میدانید؛ خوب این امثله اتفاقا نقض های جالبی به انحصار شما هستند؛ اتفاقا تطبیق این امثله همینجاست؛ دقت بفرمایید که نیازی نیست که حتما فرزند، منکر وجود پدر باشه تا حصه تحریکی تکلیف در مورد او قابل تصور نباشه؛ خیر همینکه پسر به هر دلیلی تحریک در مورد او تصور نشه؛ کافیست برای تشبیه به کفار. :slight_smile:

و علیکم السلام
دعامون کن…

و علیکم السلام
دعامون کن…

سلام و رحمة الله تعالی داداش؛ شما دعا بفرمایید؛ نکنه از حرف های سخیف بنده ترش کردی؟ اشکالات رو تذکر بده تا استفاده کنیم از محضرتون.

مثال عرفی که ذکر شده در مقایسه با مقام درست نیست اگر می خواهید دقیق تطبیق به محل بحث کنه باید جایی رو بگید که طرف اصلا وجود پدر رو قبول نداره بعد یکی از طرف پدرش براش نامه آورده که پدرت می گه ول گردی نکن. بعد که پدرش پیدا میشه بیاد بگه مگه من حجت رو بر تو تمام نکردم. ؟!
به نظرتون صحیحه؟در مثال قاذورات احتمال ابتلاء هست خصوصا که می بیننیم امروز یه عده ای از شیطان پرست ها می خورند. اگر کافری فحص کرده و به توحید نرسیده که معذوره اگرم فحص نکرده به خاطر عدم فحص عقاب میشه نه به خاطر تکلیف.بله شانیت تحریک که گفتید برای صحت تکلیف کافی است اما این ربطی به اتمام حجت نداشت.و این روایت اثباتا دلیل بر نفی هستش اما این روایت به نظر بنده اطلاق داره.البته بستگی به پذیرش مفهوم شرط داره اگه کسی قبول داشته باشه مفهوم رو حتما جمیع حصص تکلیف منتفی است چرا که در واقع امام فرمودند الکفار اذا آمنوا بالله و رسوله افترض علیهم الفرائض طبعا در غیر این فرض لم یفترض مطلقا چرا که پذیرش مفهوم شرط یعنی اثبات علیت تامه ی منحصره که با انحصار کلام شما دفع می شود

دقت بفرمایید داداش؛ چرا ادعای ظهور بلا منشأ میفرمایید؟ حجیت ظهور بنده به احراز مقام بیان است؛ کامل توضیح دادم؛ با توجه به تشکیک در مقام بیان با توضیح مذکور؛ تمسک به اصالة العموم و الاطلاق بی معناست. در مورد قاذورات هم لازمه کلامتون اینه که فعلا ماها که قصد اکل نداریم؛ مکلف نیستیم و حال آنکه بالوجدان ما همین الان درک میکنیم که مکلفیم به عدم اکل قاذورات؛ حالا شما نمیپذیرید؛ مناقشه در مثال است؛ کبرای القاء شده به حضرتعالی و تفکیک بین حصص تکالیف چه مشکلی دارد ثبوتا و اثباتا؟ البته اثباتا فرمودید اشکال داره ولی هنوز نتونستید این ادعای ظهور رو با ذکر منشأ ظهور، مدلل سازید. به علاوه اتفاقا امثله مذکوره امثله خوبیست خصوصا برای شما که تکلیف رو منحصر در تحریک و بعث میدانید؛ خوب این امثله اتفاقا نقض های جالبی به انحصار شما هستند؛ اتفاقا تطبیق این امثله همینجاست؛ دقت بفرمایید که نیازی نیست که حتما فرزند، منکر وجود پدر باشه تا حصه تحریکی تکلیف در مورد او قابل تصور نباشه؛ خیر همینکه پسر به هر دلیلی تحریک در مورد او تصور نشه؛ کافیست برای تشبیه به کفار. :slight_smile:

فکر کنم بحث خیلی شلوغ شد؛ شما مکلف بودن جاهل مقصر به قضای تکالیف فوت شده رو چجور تصور میکنید با اینکه تکلیف به داعی تحریک در حق او لغو بوده است؟ ظاهر قضاء این است که جاهل مقصر به اداء مکلف بوده است. چجور مکلف بوده؟ هر جور تصویر کردید؛ کافر رو هم همینجور تصویر کنید.

سلام برادر عزیز
شان شما اجل از سخافت در کلام!! برای استفاده از محضر شما فضلاء گاهی سوال میپرسم والا محضر و … ندارم.

سلام برادر عزیز
شان شما اجل از سخافت در کلام!! برای استفاده از محضر شما فضلاء گاهی سوال میپرسم والا محضر و … ندارم.

نه استغفر الله تعالی؛ بیان بفرمایید داداش

بنده هر چه در این روایت می نگرم احساس می کنم ظهور قوی ای در اختصاص فرائض به مسلمین دارد؛ چنانکه مرحوم فیض و صاحب حدائق هم به همین روایت استناد کرده اند و برخی معاصرین هم ظهور آن را پذیرفته اند. جواب هایی هم که داده شده را تا جایی که دیدم نفهمیدم ( ن ک القواعد الفقهیه (الشیخ الفاضل)، ص320)
خود شما هم اول تعبیر کردید که این روایت، قابل “توجیه و تاویل” است که نشانگر پذیرش ظهور آن است. اما این که بحث مقام بیان را مطرح کرده اید و این که در مقام نفی جمیع حصص تکلیف نیست، اگر فقط تعبیر انما دعا الله العباد الی الایمان بود، با توجه به فعل دَعا می شد گفت که ناظر به تکلیف به داعی اتمام حجت نیست، اما در ادامه که آمده فاذا آمنوا بالله و برسوله افترض علیهم الفرائض، جای دعا، افترض تعبیر شده که ظاهر در اصل ایجاب فعل است نه مقام تحریک عبد