أبو الحسین محمد بن هارون بن موسی التلعکبری ، (پسر تلعکبری معروف) ، آیا شخص معتبری است؟ با دلیل بیان کنید.
مرحوم نجاشی در ضمن ترجمه احمد بن محمد بن ربیع از او نام برده است و ترحم بر او کرده است.
قال أبو الحسين محمد بن هارون بن موسى رحمه الله: قال أبي…
هم چنین در ضمن ترجمه هارون بن موسی از می گوید:
كنت أحضر في داره مع ابنه أبي جعفر، و الناس يقرءون عليه.
عده ای احتمال داده اند که ابی جعفر کنیه دیگر محمد بن هارون است و از این عبارت نجاشی فضل او را استفاده کرده اند. اما این مطلب ثابت نیست.
عمده راوی او در کتبی که به دست ما رسیده است محمد بن جریر بن رستم الطبری الصغیر است. در کتاب دلائل الامامة بیش از هفتاد روایت از او نقل کرده است.
باید دقت کرد که این محمد بن جریر بن رستم الطبری غیر از کسی است که نجاشی او را ترجمه کرده است.
اگر وثاقت و جلالت مولف دلائل الامامة ثابت شود می توان از طریق کثرت نقل او از محمد بن هارون بن موسی وثاقتش را اثبات کرد.
بنا بر این که مشایخ نجاشی ثقه اند ایشان از مشایخ نجاشی است چنان که در صفحه 79 شماره 189 وغیره آمده است
بنا بر این که مشایخ نجاشی ثقه اند ایشان از مشایخ نجاشی است چنان که در صفحه 79 شماره 189 وغیره آمده است
از آنچه در ضمن ترجمه احمد بن محمد بن الربیع ذکر شده است استفاده نمی شود که ایشان استاد نجاشی بوده اند. دقت کنید که ابوالحسین محمد بن هارون در طریق مرحوم نجاشی به کتاب احمد بن محمد بن الربیع واقع نشده است بلکه مرحوم نجاشی فقط به واسطه او از عبدالله بن العلاء نقل می کند که احمد بن محمد بن الربیع عالم به رجال بوده است.
لذا حتی مثل مرحوم خویی که وثاقت اساتید نجاشی را پذیرفته اند به این وجه برای اثبات وثاقت او تمسک نکرده اند.
اولا در مستدرک چ3 ص 157 مرحوم نوری ایشان را از مشایخ نجاشی دانسته است.وثانیا هر که را شخص بلا واسطه از او نقل کند از مشایخ او محسوب می شود
فرمایش شما در نقل از مستدرک صحیح است اما صرف اعتقاد میرزای نوری دلیلی بر صحت مطلب نیست. علاوه که حتی مثل مرحوم بحر العلوم نیز ایشان را جزو مشایخ مرحوم نجاشی ذکر نکرده است.
اما اینکه فرموده اید هر کس شخص بلاواسطه از او نقل کند مشایخ او محسوب می شود به این اطلاق که حتی اگر یک مورد آن هم غیر روایت و غیر کتاب از او نقل کند شیخ او محسوب می شود احتیاج به اثبات دارد.
مرحوم آقای خویی در معجم رجال الحديث ؛ ج1، ص: 50 به فقراتی از رجال نجاشی برای توثیق مشایخش تمسک کرده ومی فرماید: و لا شك في ظهور ذلك (رأيت هذا الشيخ، و سمعت منه كثيرا، ثم توقفت عن الرواية عنه إلا بواسطة بيني و بينه ) في أنه لا يروي عن ضعيف بلا واسطة فيحكم بوثاقة جميع مشايخه.
شاید بتوان او را به خاطر کثرت الفاظ مدح فقهاء نسبت به او ، تعدیل یا توثیق کرد یا حداقل روایت او را مقبوله خواند.
تا حد بضاعت تحقیقی درباره ی این فرد شده است.
أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيُّ
- مدح فقهاء و محدثین درباره ی او:
1.1. سید بن طاووس در مهج الدعوات او را شیخ جلیل توصیف کرده است و از خداوند برای او دوام تأییداتش را مسئلت کرده و کتاب ((مجموع)) او را از اصول اصحاب إعلام می کند:
((كتبته من مجموع بخط الشيخ الجليل أبي الحسين محمد بن هارون التلعكبري أدام الله تأييده هكذا كان في الأصل.))
سید بن طاووس در کتاب مهج الدعوات که ادعیه را در آن جمع کرده است از کتاب ((مجموع)) او روایت کرده است و از همین جا معلوم می شود که این ((مجموع)) همان کتاب ((مجموع الدعوات)) ای است که علامه مجلسی آن را برای محمد بن هارون می داند
و همچنین معلوم می شود که این ((مجموع)) همان ((مجموع الدعوات)) ای است که علامه مجلسی از آن در بحار و ملاذ الأخیار روایت نقل کرده است؛ زیرا:
1 . هر دو کتاب روایت شده توسط سید بن طاووس و علامه مجلسی ، اسمشان ((مجموع)) است.(ذیل دلیل 5 خواهد آمد.)
2 . سید بن طاووس و همچنین علامه مجلسی مؤلف آن را محمد بن هارون تلعکبری معرفی کرده اند. (ذیل دلیل 5 خواهد آمد.)
3 . هر دو کتاب معرفی شده توسط این دو بزرگوار موضوعشان دعا است. چرا که سید از آن روایات بسیاری در موضوع ادعیه در کتبش روایت کرده و همچنین علامه مجلسی در کتبش. (ذیل دلیل 5 خواهد آمد.)
4 . سید بن طاووس کتاب او را أصل معرفی کرده و علامه مجلسی نیز مظنون است به این که کتابش از اصول اصحاب إمامیه است. (ذیل دلیل 5 خواهد آمد.)
5 . خود علامه مجلسی در مقدمه بحار که کتاب ها و نسخه هایی که در بحار از آن ها روایت کرده را معرفی می کند می گوید سید بن طاووس از این کتاب ادعیه در کتاب مهج الدعوات و غیر مهج الدعوات استفاده کرده است . و همچنین از کلام کفعمی استظهار می کند که این کتاب ، همان ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون التلعکبری است:
((و الكتاب العتيق كله في الأدعية و هو مشتمل على أدعية كاملة بليغة غريبة يشرق من كل منها نور الإعجاز و الإفهام و كل فقرة من فقراتها شاهد عدل على صدورها عن أئمة الأنام و أمراء الكلام و قد نقل منه السيد ابن طاوس رحمه الله في المهج و غيره كثيرا و كان تاريخ كتابة النسخة التي أخرجنا منها سنة ست و سبعين و خمس مائة و يظهر من الكفعمي أنه مجموع الدعوات للشيخ الجليل أبي الحسين محمد بن هارون التلعكبري و هو من أكابر المحدثين.))
ترجمه کامل متن : (( و (از جمله کتاب هایی که در بحار آورده ام) کتاب عتیق است که تماما دعا است و مشتمل بر دعاء هایی است غنی و بلیغ و نادر و از هر کدام از این دعاء ها نور معجزه و فهم عمیق می تابد و هر فقره از فقرات آم دعاء ها ، شاهد عادلانه بر صدور آن دعاء ها از امامان خلق و امیران کلام است و سید بن طاووس (رحمة الله علیه) در کتاب مهج الدعوات و غیر مهج از کتاب عتیق نقل کرده است و تاریخ نوشتن این نسخه ای که از آن استخراج متن می کنیم سال 576 است و از کلام شیخ کفعمی اینگونه به دست می آید که این کتاب عتیق اسمش مجموع الدعوات است و برای شیخ بزرگوار أبوالحسین محمد بن هارون تلعکبری است و او از بزرگان محدثین است.))
(قابل توجه است که تنها کتاب دعائی که علامه مجلسی ، آن را در مقدمه بحار به عنوان کتاب عتیق معرفی کرده و آن را استظهارا برای محمد بن هارون بن موسی تلعکبری می داند همین کتاب مجموع الدعوات است. پس تنها کتاب عتیق ای که آن را منسوب به محمد بن هارون می داند ، مجموع الدعوات است.)
سپس در ج 77 بحار مظنونا دوباره تصریح می کند و می گوید که این کتاب عتیق همان ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون تلعکبری:
((6- وَ وَجَدْتُ فِي كِتَابٍ عَتِيقٍ مِنْ مُؤَلَّفَاتِ قُدَمَاءِ أَصْحَابِنَا أَظُنُّهُ مَجْمُوعَ الدَّعَوَاتِ لِمُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ رَوَاهُ عَنْ أَبِي الْفَتْحِ غَازِي بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّرَائِفِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَيْمُونِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَعْمَرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينِ بْنِ مُوسَى الْأَهْوَازِيِّ عَنْهُ ع مِثْلَهُ وَ قَالَ إِنْ كَانَ مِنْ حَلَالٍ فَالصَّلَاةُ فِي الثَّوْبِ حَلَالٌ وَ إِنْ كَانَ مِنْ حَرَامٍ فَالصَّلَاةُ فِي الثَّوْبِ حَرَامٌ.))
سپس در ج 83 بحار :
((و وجدته أيضا في كتاب عتيق من أصول أصحابنا أظنه من كتب محمد بن هارون التلعكبري بسنده عن جابر الجعفي عن أبي جعفر ع أن أمير المؤمنين ع علمه الحسين ع و ما نقلناه هنا موافق لما رواه الشيخ ره في المصباح.))
و سپس در ج 87 بحار ، ادعا را بالاتر برده و دیگر حرفی از ظن نمی زند کأن دیگر ظن علامه مجلسی به اطمینان یا یقین حاصل شده است و مجموع الدعوات (کتاب عتیق) را برای محمد بن هارون تلعکبری می داند:
((أَقُولُ رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ التَّلَّعُكْبَرِيُّ هَذَا الدُّعَاءَ مَعَ سَائِرِ أَدْعِيَةِ الْأُسْبُوعِ الْمَرْوِيَّةِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي كِتَابِ مَجْمُوعِ الدَّعَوَاتِ بِسَنَدَيْن))
پس جای شکی باقی نمی ماند درباره ی اینکه ((کتاب عتیق)) ای که علامه مجلسی در مقدمه بحار مشخصاتش را آورده
6 . و همچنین در دو قسمت مختلف بحار از همین ((مجموع الدعوات)) روایتی را نقل می کند که دقیقا همان روایت ، در کتاب مهج الدعوات یا دیگر کتب سید بن طاووس است:
((70 مَجْمُوعُ الدَّعَوَاتِ، وَ الْمُهَجُ، مُهَجُ الدَّعَوَاتِ دُعَاءُ الِاحْتِرَازِ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ التَّحَصُّنِ عَنِ الْأَسْوَاءِ بِعَزَائِمِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى…))
((1- مَجْمُوعُ الدَّعَوَاتِ، وَ الْفَتْحُ، فَتْحُ الْأَبْوَابِ رَوَى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى قَالَ: … .))
پس معلوم می شود که ((کتاب عتیق)) مظنون (نزد علامه مجلسی) و مذکور در مقدمه بحار حقیقتا همان ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون تلعکبری است و ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون تلکبری در بحار حقیقتا همان ((مجموع)) محمد بن هارون تلعکبری در مهج و دیگر کتب دیگر سید بن طاووس است .
غرض از این همه دلائل این بود که معلوم شود که نه تنها سید بن طاووس بلکه علامه مجلسی نیز کتاب او را از اصول امامیه إعلام کرده است. و این مدح ( صاحب اصل بودن راوی) از مدائح بزرگ روات است. حال به تصریحات علامه مجلسی در باب اصل بودن کتاب ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون تلعکبری پرداخته می شود و این خود مؤیدی است بر حرف سید بن طاووس و صحت نسبت این کتاب و اصل اصحاب امامیه بودن این کتاب و مدح محمد بن هارون بن موسی التلعکبری:
علامه مجلسی در بحار می نویسد :
((و وجدته أيضا في كتاب عتيق من أصول أصحابنا أظنه من كتب محمد بن هارون التلعكبري بسنده عن جابر الجعفي عن أبي جعفر ع أن أمير المؤمنين ع علمه الحسين ع و ما نقلناه هنا موافق لما رواه الشيخ ره في المصباح.))
و همچنین در ملاذ الأخیار نیز می نویسد :
((و وجدت هذا الخبر في أصل قديم أظنه" مجموع الدعوات" لمحمد بن هارون ابن موسى التلعكبري عن أبي الفتح غازي بن محمد الطرائفي، عن علي بن عبد الله الميموني، عن محمد بن علي بن معمر، عن علي بن يقطين بن موسى الأهوازي عنه عليه السلام مثله و قال: إن كان من حلال فالصلاة في الثوب حلال، و إن كان من حرام فالصلاة في الثوب حرام.))
1.2. علامه مجلسی در مقدمه بحار او را شیخ جلیل توصیف کرده و از بزرگان محدثین می داند و کتاب مجموع الدعوات او را توصیف عجیبی کرده و گفته است که فقرات ادعیه این کتاب شاهد عادلانه است بر صدور این ادعیه از ائمه اطهار (علیهم السلام)
((و الكتاب العتيق كله في الأدعية و هو مشتمل على أدعية كاملة بليغة غريبة يشرق من كل منها نور الإعجاز و الإفهام و كل فقرة من فقراتها شاهد عدل على صدورها عن أئمة الأنام و أمراء الكلام و قد نقل منه السيد ابن طاوس رحمه الله في المهج و غيره كثيرا و كان تاريخ كتابة النسخة التي أخرجنا منها سنة ست و سبعين و خمس مائة و يظهر من الكفعمي أنه مجموع الدعوات للشيخ الجليل أبي الحسين محمد بن هارون التلعكبري و هو من أكابر المحدثين.))
(قبل از ترجمه لازم است متذکر شویم که همانطور که در الفاظ مدح سید بن طاووس گذشت کتاب عتیق مطرح شده در مقدمه بحار همان ((مجموع الدعوات)) محمد بن هارون تلعکبری است.)
ترجمه کامل متن : (( و (از جمله کتاب هایی که در بحار آورده ام) کتاب عتیق است که تماما دعا است و مشتمل بر دعاء هایی است غنی و بلیغ و نادر و از هر کدام از این دعاء ها نور معجزه و فهم عمیق می تابد و هر فقره از فقرات آم دعاء ها ، شاهد عادلانه بر صدور آن دعاء ها از امامان خلق و امیران کلام است و سید بن طاووس (رحمة الله علیه) در کتاب مهج الدعوات و غیر مهج از کتاب عتیق نقل کرده است و تاریخ نوشتن این نسخه ای که از آن استخراج متن می کنیم سال 576 است و از کلام شیخ کفعمی اینگونه به دست می آید که این کتاب عتیق اسمش مجموع الدعوات است و برای شیخ بزرگوار أبوالحسین محمد بن هارون تلعکبری است و او از بزرگان محدثین است.))
و همچنین همانطور که در الفاظ مدح سید بن طاووس گذشت علامه مجلسی ((مجموع الدعوات)) او را از اصول اصحاب امامیه معرفی کرده است (به خاطر عدم رجوع و زحمت خواننده دوباره این مدح علامه مجلسی آورده می شود) :
علامه مجلسی در بحار می نویسد :
((و وجدته أيضا في كتاب عتيق من أصول أصحابنا أظنه من كتب محمد بن هارون التلعكبري بسنده عن جابر الجعفي عن أبي جعفر ع أن أمير المؤمنين ع علمه الحسين ع و ما نقلناه هنا موافق لما رواه الشيخ ره في المصباح.))
و همچنین در ملاذ الأخیار نیز می نویسد :
((و وجدت هذا الخبر في أصل قديم أظنه" مجموع الدعوات" لمحمد بن هارون ابن موسى التلعكبري عن أبي الفتح غازي بن محمد الطرائفي، عن علي بن عبد الله الميموني، عن محمد بن علي بن معمر، عن علي بن يقطين بن موسى الأهوازي عنه عليه السلام مثله و قال: إن كان من حلال فالصلاة في الثوب حلال، و إن كان من حرام فالصلاة في الثوب حرام.))
1.3. أحمد بن علی نجاشی در روایتی که در ترجمه أحمد بن محمد بن الربيع الأقرع الكندي می آورد بر محمد بن هارون تلعکبری ترحم می کند:
((189 أحمد بن محمد بن الربيع الأقرع الكندي
له كتاب نوادر. أخبرنا أحمد بن عبد الواحد قال: حدثنا علي بن محمد القرشي، قال: حدثنا علي بن الحسن عن أحمد بن محمد بن الربيع به. قال أبو الحسين محمد بن هارون بن موسى رحمه الله: قال أبي: قال أبو علي بن همام: حدثنا عبد الله بن العلاء قال: كان أحمد بن محمد بن الربيع عالما بالرجال.))
قابل توجه است که نجاشی بر هر امامی ای ترحم نمی کند.
1.4. محمد بن جریر بن رستم طبری شیعه معروف به طبری صغیر صاحب کتاب دلائل الإمامة (کتابی که از آن روایت دوم شهادت نقل شده است) که از شیوخ ثقه شیعه است و شأن آن اجل از بررسی ترجمه رجال اوست در کتاب دلائل الإمامة خود که متاسفانه یک جلد آن به دست ما شیعیان معاصر این عصر رسیده است در همان یک جلد که شامل 529 روایت است ، از محمد بن هارون بن موسی تلعکبری حدود 75 روایت نقل کرده است! و آن روایات همه درباره ی حضرت زهراء (سلام الله علیها) تا امام زمان (علیه اسلام) هستند و مدلول روایات متعدده ای که محمد بن هارون در بخش دلائل الإمامة اثبات وجود امام زمان (علیه السلام) و دوام عمر او تا قیام او می باشد و این دقیقا یکی از عقائد منحصره إمامیه است. (پس حتما محمد بن هارون تلعکبری از امامیه بوده است.)
1.5. محدث نوری در مستدرک الوسائل او را توصیف به شیخ می کند:
((3229-الْبِحَارُ، عَنْ مَجْمُوعِ الدَّعَوَاتِ لِلشَّيْخِ أَبِي مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ فِي وَصْفِ صَلَاةِ الِاسْتِخَارَةِ عَنِ الصَّادِقِ ع … .))
((6809- وَ فِيهِ ، وَ فِي الْبِحَارِ، عَنْ مَجْمُوعِ الدَّعَوَاتِ لِلشَّيْخِ أَبِي مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى قَال… .))
((15278- الْبِحَارُ، عَنْ مَجْمُوعِ الدَّعَوَاتِ لِلشَّيْخِ أَبِي مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى قَال… .))
شاید شخصی اشکال کند که شاید توصیف به شیخ را محدث نوری نیاورده باشد بلکه کتبی که قبل از او بوده و محدث نوری از آنان اخذ روایت کرده است توصیف به شیخ را آورده باشند!
جواب داده می شود بر اینکه با مراجعه به اصل کتبی که محدث نوری از آنان روایت اخذ کرده است فهمیده شد که آنان توصیفات در اصل آن کتب و حتی در نسخه بدل های آنان نیز نبوده است فلذا معلوم می شود خود محدث نوری توصیف به شیخ را نوشته است.
خلاصتا الفاظ مدح فقهاء و محدثین درباره ی او:
1.شیخ (سید و مجلسی و نوری)
2.جلیل(سید و مجلسی)
3.از بزرگان محدثین(مجلسی)
4.کتابش اصلی از اصول امامیه بوده است(سید و مجلسی)
5.ترحم(نجاشی)
6. طلب دوام تأییدات از خداوند عزوجل برای او(سید)
7.کثرت أخذ روایت محمد بن جریر بن رستم طبری از او(محمد بن جریر)
کثرت الفاظ مدح دلالت بر وثاقت یا حتی عدالت فرد می کند:
شیخ بهائی (رحمه الله)
شیخ بهائی (رحمه الله) در باره ی این مسئله می نویسد:
((قد يدخل في أسانيد بعض الأحاديث من ليس له ذكر في كتب الجرح والتعديل بمدح ولا قدح غير أن أعاظم علمائنا المتقدمين قدس الله أرواحهم قد اعتنوابشأنه وأكثروا الرواية عنه وأعيان مشايخنا المتأخرين طاب ثراهم قد حكموا بصحة روايات هو في سندها والظاهر أن هذا القدر كاف في حصول الظن بعدالته…))
ترجمه : ((گاهی در سند بعضی از احادیث کسی که در کتبِ جرح و تعدیل نه مدح شده و نه ذم شده است وارد شده است ولیکن بزرگان علماء متقدمین ما (قدس الله أرواحهم) به قدر و منزلت او توجه کرده اند و از او روایات زیادی نقل کرده اند و بزرگان اساتید متأخرین (طاب ثراهم) حکم به صحت روایاتی داده اند که او در سند آنان است و ظاهرا همین قدر کافی است در حصول ظن به عدالت آن راوی…))
علامه مامقانی (رحمه الله)
علامه مامقانی (رحمه الله) از علماء علم رجال متأخرین همین مسئله را با تبیین بیشتری توضیح می دهد:
((أنّه قد يدخل في بعض الأسانيد من لم يقع في کتب الرجال تصريحٌ بعدالته و وثاقته و لا بضعفه و مجروحيته، فمقتضي القاعدة إدخالهم في المجهولين بل لعلّ القاصر يستکشف من عدم تعرّضهم لذکرهم في کتب الرجال عن عدم الإعتماد عليهم، بل و عدم الإعتداد بهم.
ولکنّ التأمّل الصادق يقضي بخلاف ذلک. فإنّا إذا وجدنا بعض الأعاظم من علماءنا المحدّثين يعتني کثيراً بشأنه و يکثر الرواية عنه، أو يترحّم عليه و يترضّي عنه کما يتّفق ذلک للصدوق في بعض من يروي عنه و لم يکن حاله معروفاً من غير هذه الجهة، أو يقدح في سند رواية من غير جهته و هو في طريقها، فلا ريب و لا إشکالَ في إفادة ذلک مدحاً معتدّاً به؛ بل ربّما يبلغ هذا و أمثاله بسبب تکثّر الأمارات و تراکم الظّنون حدّ التوثيق و يحصل لذلک الظنُّ بعدالته وضبطه، و يکون حالُه حالَ الرجل المُعَدَّل بتعديل معتبر.
و قد نبه علی ذلک جمع منهم الشیخ البهائی… ))
ترجمه : (( گاهی در بعضی از سندها کسی هست که در کتب رجال نه تصریحی بر عدالت یا وثاقت و نه تصریحی به ضعف و مجروحیت او شده است پس مقتضای قاعده اینست که آن ها داخل در مجهولین شوند بلکه شاید بلکه شخص کوتاه نظر فکر می کند که چون صاحبان کتب رجالی او را در کتبشان نیاورده اند به خاطر عدم اعتماد آنان بر او بوده است بلکه عدم اعتنای آنان به او.
ولیکن فکر راست و درست حکم می کند بر خلاف نظر شخص قاصر.زیرا می یابیم که بعضی از بزرگان از علماء محدثین اعتنای به قدر و منزلت او (راوی مجهول) کرده اند و از او روایات زیادی نقل کرده اند یا برای آنان طلب رحمت یا رضای الهی کرده اند همچنان که این رفتار را از شیخ صدوق (رحمه الله) می بینیم نسبت به برخی از کسانی که او (شیخ صدوق) از آنان روایت نقل می کند درحالیکه احوالاتشان به غیر از این توصیفات معروف نیست یا اینکه اشکال وارد می کنند به سند روایتی ولیکن نسبت به آن راوی (علی الظاهر مجهول) هیچ تعرضی به سند نکرده است درحالیکه آن راوی در سند بوده است پس جای هیچ شبهه و شکی نیست در اینکه این توصیفات مدح قابل اعتنائی دارند بلکه چه بسا این توصیفات و امثالشان به خاطر کثرت أماره (نشانه) و تراکن ظنون تا حد توثیق برسد و یا ظن به عدالت راوی و قدرت ضبط راوی پیدا می شود و احوالات راوی مانند احوالات راوی ای می شود که به تعدیل معتبری تعدیل شده (یعنی به عدالت او چه مستقیم و چه غیر مستقیم ، در کتب تصریح شده است).
و به این مطلب جمعی که شیخ بهائی نیز از آن جمع است توجه داده اند… .))
و برای تأیید این نظر عقلائی به کلام شیخ بهائی که در قبل آورده شد تمسک می کند.
سپس در ادامه می نویسد:
((ولو تنزلنا عن دعوى إفادته الظن بالعدالة فلا أقل من إفادته الظن بوثاقته من جهة الخبر وكونه موثوقا بصدقه ، ضابطا في النقل ، متحرزا عن الكذب ، وذلك كاف في الخبر إذ الشرط في قبوله عندنا هو هذا . والحاصل أنه لا يقطع النظر عن الراوي بمجرد عدم النص عليه بجرح أو تعديل ، بل لابد من الفحص عن حاله وتطلب الأمارات الدالة عليه ، فلربما تبلغ حد القبول وإن لم تبلغ حد التوثيق والتعديل))
ترجمه : (( و اگر کوتاه بیایم از ادعای اینکه این توصیفات افاده ی ظنی نسبت به عدالت دارند پس حداقل افاده ظنی به وثاقت دارند و همچنین به تصدیق خبر ثقه اند و در نقل خبر متقن و استواراست و از دروغ گویی دور است و همین اوصاف در خبر کافی است زیرا شرط قبول خبر نزد ما همین است. و حاصل مطلب اینکه نباید از راوی قطع نظر کرد به مجرد اینکه جرح و تعدیلی (در کتب رجال) برای او تنصیص نشده بلکه ناچارا باید از احوالات راوی فحص کرد و أمارات و نشانه های دال بر او را باید یافت پس چه بسا همین أمارات تا حد قبول روایت از او برسند و اگر چه تا حد توثیق و تعدیل راوی نرسند.))
البته اینکه در آخر مطلب می نویسد که اگر چه تا حد توثیق و تعدیل نرسد طبق کلام قبلشان معلوم می شود که ایشان منظورش این بوده است که (در درجه اول) اگر مدائح راوی قابل توجه باشد ، راوی را تعدیل می کند و (در درجه دوم) اگر مدائح کمتر قابل توجه باشد او را توثیق می کند و (در درجه سوم) اگر آن چنان قابل توجه نباشد (یعنی کمتر از دو درجه قبل قابل توجه باشد) حداقل خبر راوی را مورد قبول می سازد.
شیخ علی خاقانی (رحمه الله)
شیخ علی خاقانی نیز به همین مطلب تصریح دارند ولیکن معتقد است که این مدائح تا حد توثیق را اثبات می کند و درباره ی اثبات عدالت حرفی نمی زند:
((اعلم أنه قد يدخل في بعض الأسانيد من لم يصرح فيه بتعديل وتوثيق ولا بجرح وتضعيف غير أن بعض الأعاظم من علمائنا يظهر منه الاعتناء بشأنه ويكثر الرواية عنه أو يترحم عليه أو يترضى عنه كما اتفق للصدوق رحمه الله ذلك في بعض من يروى عنه ولم يكن حاله معروفا من غير هذه الجهة أو يقدح في سند رواية من غير جهته وهو في طريقها ولا اشكال ولا ريب في إفادة ذلك مدحا يعتد به بل ربما يبلغ هذا وأمثاله حد التوثيق فيكون الخبر من جهة ذلك الراوي صحيحا))
ترجمه : ((گاهی در بعضی از سندها کسی هست که در کتب رجال نه تصریحی بر عدالت یا وثاقت و نه تصریحی به مجروحیت و ضعف او شده است درحالیکه می یابیم که بعضی از بزرگان از علماء محدثین اعتنای به قدر و منزلت او (راوی مجهول) کرده اند و از او روایات زیادی نقل کرده اند یا برای آنان طلب رحمت یا رضای الهی کرده اند همچنان که این رفتار را از شیخ صدوق (رحمه الله) می بینیم نسبت به برخی از کسانی که او (شیخ صدوق) از آنان روایت نقل می کند درحالیکه احوالاتشان به غیر از این توصیفات معروف نیست یا اینکه اشکال وارد می کنند به سند روایتی ولیکن نسبت به آن راوی (علی الظاهر مجهول) هیچ تعرضی به سند نکرده است درحالیکه آن راوی در سند بوده است پس جای هیچ شبهه و شکی نیست در اینکه این توصیفات مدح قابل اعتنائی دارند بلکه چه بسا این توصیفات و امثالشان تا حد توثیق برسد سپس خبر راوی از این باب خبر صحیح باشد.))
پس طبق این قاعده عقلائی که این علماء به آن تصریح کردند ، اگر راوی ای در کتب جرح و تعدیل نشده باشد ولیکن علماء در کتبشان مدح قابل إعتنائی درباره اش کرده اند ، در درجه اول عدالت آن راوی اثبات می شود و یا در درجه دوم وثاقت او اثبات می شود و یا در درجه سوم حداقل مقبولیت روایت او اثبات می شود.
حال برای ((محمد بن هارون بن موسی التلعکبری)) 7 مدح آمده است که برخی از آنان مانند : ((من أکابر المحدثین)) و ((الشیخ الجلیل)) و ((کتاب او اصلی از اصول امامیه بوده است)) ((أخذ حدود 75 روایت توسط شیخ ثقه شیعه محمد بن جریر طبری از او)) به انصاف قابل اعتنا است. پس عدالت او اثبات می شود یعنی هم ثقه بوده است و هم امامی اگر چه به طور قطعی امامی بودنش در قسمت مدح او به أخذ حدود 75 روایت توسط محمد بن جریر طبری از او گذشت.
اگر هم قائل به این شویم که این مدائح عدالت را اثبات نمی کند ، در مرحله پایین تر وثاقت را اثبات می کند و البته اگر چه نیازی به امامی بودن او نیست چراکه وثاقتش اثبات شده است ولیکن باز تأکیید می شود که امامی بودنش اثبات شده است.
اگر هم قائل به این شویم که این مدائح زیاد و قابل اعتناء وثاقت را نیز اثبات نمی کند حداقل ممکن اینست که خبر او طبق تمامی مبانی أخذ روایت در شیعه قابل قبول است. که در بررسی نهایی سند و اعلام وصف سندِ این روایت ، ذکر خواهد شد.
در ضمن اینکه مرحوم نوری اسم او را در مستدرک می آورد درست است ولیکن مرحوم نوری طبق گفته اش در اول فصل مشایخ نجاشی ، از رجال سید بحر العلوم این اسامی را نقل کرده.
به رجال سید و قسمت مشایخ نجاشی او مراجعه کردیم ولیکن ظاهرا او ، محمد بن هارون را جرء مشایخ نجاشی نیاورده است بلکه فقط می خواسته است بگوید که نجاشی گاهی از شیخ خود یعنی هارون بن موسی تلعکبری (پدر محمد بن هارون تلعکبری) بوسیله پسرش نقل می کند و سپس روایت نجاشی را که نجاشی در رجالش در ترجمه احمد بن محمد بن ربیع آورده است را می آورد و لیکن خوب این روایت نجاشی از محمد بن هارون ، با واسطه نقل شده است نه بی واسطه. فلذا مرحوم نوری در اینجا اشتباه کرده است.
الفوائد الرجالي ج2 ص81
البته مرحوم آقا بزرگ او را از مشایخ نجاشی می داند:
الذریعة ج22 ص332
الذریعه ج8 ص242
آقا بزرگ طهرانی که از متتبع ترین علماء شیعه در بررسی نسخ کتب شیعه است در کتاب عظیم خود به نام ((الذریعة)) به صراحت می گوید که او از مشایخ نجاشی بوده است:
((محمد بن هارون بن موسى التلعكبري الذي هو من مشايخ النجاشي ، وتوفى والده سنة 385))
و هم چنین در جای دیگر ((الذریعة)) نیز تصریح دارد بر اینکه نجاشی از محمد بن هارون تلعکبری و محمد بن هارون از پدرش یعنی هارون بن موسی تلعکبری روایت می کند:
((محمد بن هارون بن موسى التلعكبري المتوفى ( 387 ) الذي يروى النجاشي عنه عن والده التلعكبري ، كما يروى الشيخ الطوسي عن أخيه الحسين بن هارون بن موسى عن والده))
ترجمه : ((محمد بن هارون بن موسی تلعکبری متوفی سال 387 قمری که نجاشی از او و او از پدر خود که معروف به تلعکبری است روایت می کند ، همچنان که شیخ طوسی از برادرش حسین بن هارون بن موسی و او از پدر خود روایت می کند.))
حال طبق گفته این غَوّاصِ در دریای عمیق روایات و کتب و اسانید شیعه (همچنان که در ذریعه او پیداست) ، ((محمد بن هارون بن موسی)) ، از مشایخ نجاشی بوده است و این گفته او استبعادی ندارد چرا که خود نجاشی در ترجمه پدر محمد بن هارون یعنی (( هارون بن موسی تلعکبری)) می نویسد:
((1184 هارون بن موسى بن أحمد بن سعيد بن سعيد، أبو محمد، التلعكبري
من بني شيبان. كان وجها في أصحابنا، ثقة، معتمدا لا يطعن عليه. له كتب، منها: كتاب الجوامع في علوم الدين. كنت أحضر في داره مع ابنه أبي جعفر، و الناس يقرءون عليه.))
ترجمه قسمت مخطط : (( من با پسر هارون بن موسی یعنی أبو جعفر در خانه هارون بن موسی حاضر می شدم و مردم روایات را برای او قرائت می کردند.))
حال ((أبو جعفر)) می تواند خودِ محمد بن هارون باشد که در اصل کنیه مشهور او أبو الحسین است و هم می تواند اشتباهی در ضبط و کتابت کنیه پیش آمده باشد ، همچنان که شیخ محمد تقی تستری (رحمه الله) این دو احتمال را داده است:
((وقال النجاشي في أبيه : « كنت أحضر في داره مع ابنه أبي جعفر والناس يقرؤون عليه » فإن كان المراد بابنه هذا ، فإمّا أن يكون ذا كنيتين ، وإمّا يكون إحداهما تصحيفاً أو تحريفاً .))
ترجمه قسمت مخطط: ((پس اگر مراد از پسر هارون همان محمد باشد پس یا دو کنیه ای است و یا یکی از کنیه ها تصحیف یا تحریف شده است.))
و احتمال دیگر که جمع دو نقل از دو کنیه است اینست که همچنین می تواند ((أبو جعفر)) همان برادر محمد بن هارون باشد که آقا بزرگ طهرانی در ذریعه (همچنان که آورده شد در نقل مذکور) نام او را ذکر کرده است یعنی حسین بن هارون بن موسی تلعکبری.
و همچنین باید توجه داشت که طبق نقل آقا بزرگ طهرانی ظاهرا محمد بن هارون 2 سال پس از فوت پدر فوت کرده است.
پس هیچ بعید نیست که نجاشی از محمد بن هارون تلعکبری روایت نقل کند چرا که هم عصر با تلعکبری ها بوده و با خانواده تلعکبری ارتباط داشته است و محمد بن هارون بن موسی 2 سال پس از فوت پدر فوت کرده است.(پس محمد بن هارون هم بچه کوچکی نبوده است)
حال شاید کسی بگوید که شاید محمد بن هارون پسری کوچک بوده و در کوچکی مرده باشد و نجاشی ( 372- 450 هجرى) نتواند از او روایت نقل کند.
جواب آن شخص اینست که این احتمال مردود است چرا که محمد بن جریر طبری شیعه که طبق مقدمه کتاب دلائل الإمامة مذکور ، متوفی قرن 5 است از محمد بن هارون حدود 75 روایت نقل کرده است. حال گوییم که چگونه می شود محمد بن هارون کوچک باشد و در کوچکی بمیرد درحالیکه محمد بن جریر طبری که از شیوخ ثقه شیعه است از او حدود 75 روایت نقل می کند.بر فرض هم که کوچک باشد و محمد بن جریر از او روایت نقل کند ، باید آن قدری در کوچکی خود حقیقتا بزرگ بوده باشد و امتحان خود را پس داده باشد که یک شیخ ثقه شیعه حداقل اعتماد را نسبت به او داشته باشد و حدود 75 روایت از او در کتابش بیاورد.
البته همین که احتمال عقلائی باشد که شخصی از شخصی بتواند روایت نقل کند ، کافی است و نیاز به دقت عقلی در این مسئله نیست چرا که لازمه آن اینست که تقریبا تمام روایات را کنار بگذاریم و مانند یک حیوان حیران زندگی کنیم و یک قرآن داشته باشیم و هزار سؤال بدون جواب از این قرآن (بر فرض هم که قرآن با این وسوسه ها مردود نشود). با مراجعه به وجدان و عقل ، یک شیعه یا حتی یک مسلمان این حالت را نمی پذیرد.
البته همین که احتمال عقلائی باشد که شخصی از شخصی بتواند روایت نقل کند ، کافی است و نیاز به دقت عقلی در این مسئله نیست چرا که لازمه آن اینست که تقریبا تمام روایات را کنار بگذاریم و مانند یک حیوان حیران زندگی کنیم و یک قرآن داشته باشیم و هزار سؤال بدون جواب از این قرآن (بر فرض هم که قرآن با این وسوسه ها مردود نشود). با مراجعه به وجدان و عقل ، یک شیعه یا حتی یک مسلمان این حالت را نمی پذیرد.
هر چند نوع صحبت دوست گرامی را نپسندیدم اما تمام مطالبی که شما فرموید بر فرض صحت، صرفا امکان شیخ بودن محمد بن هارون بن موسی برای نجاشی را اثبات می کند اما قاصر از اثبات وقوع آن است.
در جواب برادر گرامی عرض کنم که تحقیق دوم که در آن از الذریعه آقا بزرگ استفاده شده بود فقط برای اثبات امکان شیخ بودن محمد بن هارون بود نه بیشتر (مطابق فرمایشتان) و اگر توجه کرده باشید ، حقیر حتی نظر مرحوم نوری در باب شیخ نجاشی بودن محمد بن هارون را نیز در چند جواب قبل رد کردم و در هیچ جای صحبتم قصد نداشتم که شیخ نجاشی بودن او را اثبات یقینی وقوعی کنم و فقط می خواستم از برادر دیگر که کلام مرحوم نوری را در باب شیخ بودن محمد بن هارون برای نجاشی آورده بود ، دفاع کنم و بگویم که درست است که استناد مرحوم نوری به رجال بحر العلوم اشتباه است ولیکن امکان شیخ بودن محمد بن هارون برای نجاشی طبق الذریعه و رجال نجاشی قابل انکار نیست.
عرض اصلی بنده نسبت به مدائح زیاد و بزرگ اصحاب نسبت به محمد بن هارون است که باعث اعتماد به او می شود نه امکان شیخ بودن او برای نجاشی توسط کلام مرحوم آقا بزرگ!
اگر ردی در باب مدائح زیاد اصحاب نسبت به محمد بن هارون و به وجود آمدن اعتماد نسبت به او به خاطر همین مدائح دارید بفرمایید.
یاعلی (علیه السلام)
شاید شخصی بپرسد که مگر این راوی چه اهمیتی دارد که اینقدر بر سر وثاقتش بحث می کنید؟
جواب : این راوی در سند روایت اثبات کننده شهادت حضرت زهراء (سلام الله علیها) در دلائل الإمامة محمد بن جریر بن رستم طبری است :
((43/ 43- حَدَّثَنِي أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيُّ، قَالَ:حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: رَوَى أَحْمَدُ ابْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْبَرْقِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ الْقُمِّيِّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: وَلَدَتْ فَاطِمَةُ (عَلَيْهَا السَّلَامُ) فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ، يَوْمَ الْعِشْرِينَ مِنْهُ، سَنَةَ خَمْسٍ وَ أَرْبَعِينَ مِنْ مَوْلِدِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ). وَ أَقَامَتْ بِمَكَّةَ ثَمَانَ سِنِينَ، وَ بِالْمَدِينَةِ عَشْرَ سِنِينَ، وَ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ يَوْماً. وَ قُبِضَتْ فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَلَاثٍ خَلَوْنَ مِنْهُ، سَنَةَ إِحْدَى عَشْرَةَ مِنَ الْهِجْرَةِ. وَ كَانَ سَبَبُ وَفَاتِهَا أَنَّ قُنْفُذاً مَوْلَى عُمَرَ لَكَزَهَا بِنَعْلِ السَّيْفِ بِأَمْرِهِ، فَأَسْقَطَتْ مُحَسِّناً وَ مَرِضَتْ مِنْ ذَلِكَ مَرَضاً شَدِيداً، وَ لَمْ تَدَعْ أَحَداً مِمَّنْ آذَاهَا يَدْخُلُ عَلَيْهَا. وَ كَانَ الرَّجُلَانِ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) سَأَلَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ يَشْفَعَ لَهُمَا إِلَيْهَا ، فَسَأَلَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) فَأَجَابَتْ، فَلَمَّا دَخَلَا عَلَيْهَا قَالا لَهَا: كَيْفَ أَنْتِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ؟ قَالَتْ: بِخَيْرٍ بِحَمْدِ اللَّهِ. ثُمَّ قَالَتْ لَهُمَا: مَا سَمِعْتُمَا النَّبِيَّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يَقُولُ: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي، وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ»؟ قَالا: بَلَى. قَالَتْ: فَوَ اللَّهِ، لَقَدْ آذَيْتُمَانِي. قَالَ: فَخَرَجَا مِنْ عِنْدِهَا وَ هِيَ سَاخِطَةٌ عَلَيْهِمَا.))
ترجمه : (( امام صادق (علیه السلام) فرمودند : فاطمه (سلام الله علیها) در روز بیستم جمادی الآخرة (جمادی الثانیة) ، چهل و پنج سال بعد از ولادت پیامبر (صل الله علیه و آله) متولد شد. و هشت سال در مکه و ده سال در مدینه اقامت فرمود و بعد از وفات پدرش رسول خدا (صل الله علیه و آله) هفتاد و پنج روز زنده ماند. در روز سه شنبه سوم جمادی الآخرة (جمادی الثانیة) سال یازده هجری از دنیا مفارقت کرد. و سبب وفات ایشان این بود که قنفذ غلام عمر ایشان را به دستور عمر با غلاف شمشیر زد.به خاطر آن ضربه ، محسن سقط شد و ایشان نیز به شدت مریض شدند، و به هیچ یک از آنان که او را اذیت کردند اجازه عیادت ندادند. و دو مرد از صحابه از امیر المؤمنین (علیه السلام) درخواست کردند که پیش فاطمه زهراء (سلام الله علیها) برود و برای آن دو ، از حضرت زهراء (سلام الله علیها) اذن ورود بگیرد.امیر المؤمنین (علیه السلام) از حضرت زهراء (سلام الله علیها) برای آن دو نفر اذن ورود خواستند و ایشان جواب مثبت دادند(به احترام امیر المؤمنین (علیه السلام)).پس زمانی که پیش آن بانو (سلام الله علیها) آمدند به ایشان گفتند : حالت چطور است ای دختر رسول خدا (صل الله علیه و آله) ؟ فرمود : الحمد الله خوب است!!!. سپس به آن دو فرمود : آیا نشنیدید پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمودند : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است و کسی که او را اذیت کند مرا آزرده و کسی که مرا اذیت کند خدا آزرده است؟ آن دو مرد گفتند : بله ، سپس آن بانو (سلام الله علیها) فرمودند : به خدا قسم قطعا شما دو نفر مرا اذیت کردید. امام صادق (علیه السلام) فرمودند : آن دو مرد از نزد فاطمه زهرا (سلام الله علیها) خارج شدند در حالیکه فاطمه زهراء (سلام الله علیها) از دست آن دو غضب آلود بود.))
همچنین نکته مهم دیگر اینست که او شیخِ محمد بن جیر بن رستم طبری صاحب دلائل الإمامة است که صاحب دلائل از او حدود 75 روایت نقل می کند که برخی از آن ها شامل فضائل ناب و مخفی شده و از اسرار ائمه اطهار (علیهم السلام) است.
حال اگر وثاقت این راوی اثبات شود ، هم سند روایت اثبات کننده شهادت حضرت زهراء (سلام الله علیها) اثبات می شود و هم سند برخی از روایات فضائل!
دلائل الإمامة (ط - الحديثة) ؛ ص134 (طبرى آملى صغير، محمد بن جرير بن رستم (تاريخ وفات مؤلف: قرن 5) (محقق / مصحح: قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة) ، دلائل الإمامة( ط- الحديثة) ، نوبت چاپ: اول ، ايران؛ قم ، 1413 ق ) _ جامع الأحادیث 3.6
بسم الله الرحمن الرحیم
می خواستم نکته ای را عرض کنم که از آن عفلت شده است. حدیثی که شما از دلائل نقل نموده اید را بنده حدود سه روز پیش برای اولین بار دیدم و برایم عجیب بود. به دلایل زیر:
اول.این حدیث را البته با تغییراتی مرحوم مجلسی از ارشاد القلوب دیلمی نقل می کنند. در حالی که این حدیث در ارشادی که امروزه در دست ما می باشد نیست و این بسیار عجیب بود. البته درباره ی جلد دوم ارشاد القلوب هم آقا بزرگ و هم مرحوم بهبودی نظراتی دارند که احتمالا درست است.
دوم. اساسا چه محمد بن هارون ثقه باشد چه نباشد سند این حدیث صحیح نیست. سند حدیث معلل است. آن هم به خاطر این قسمت:أَحْمَدُ ابْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْبَرْقِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ الْقُمِّيِّ.
البته بنده دلائل الامامه را در اختیار ندارم ولی علامه مجلسی یک حدیث دیگر هم از دلائل آورده است که همین مشکل را دارد. لذا اصولا سند مضطرب است هر چند که متن شاید درست باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
با تشکر از برادرمان aad1416 :
اولا وجه تعجب شما برایمان معلوم نشد چرا که بحث بر سر حدیث دلائل الإمامة است نه حدیث ارشاد القلوب و دلائل الإمامة به چاپ های مختلف نشر داده شده مانند مطبعه حیدریه و اعلمی و نسخه تحقیق شده ی آن به چاپ بعثت در آمده که در حال حاضر در نرم افزار جامع الأحادیث 3.6 و 3.5 (نور) موجود است.
همچنین سید بن طاووس از همین کتاب حدبث نقل می کند و نویسنده آن را توثیق می کند :
الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - الحديثة) ؛ ج3 ؛ ص113
أقول: و إنّما قد ذكرت في كتاب التعريف للمولد الشريف عن الشيخ الثقة محمّد بن جرير بن رستم الطّبري الإمامي في كتاب دلائل الإمامة أنّ وفاة مولانا الحسن العسكريّ صلوات اللَّه عليه كانت لثمان ليال خلون من شهر ربيع الأوّل.
و همچنین در کتب دبگر مانند :فرج المهموم و … .
جالب ایسنت که علامه مجلسی در مقدمه بحار در که درباره ی نسخه شناسی کتب ماخوذ عنها است درباره ی نسخه دلائل الامامة ای که در دست اوست می نویسد :
بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج1 ؛ ص39
و كتاب دلائل الإمامة من الكتب المعتبرة المشهورة أخذ منه جل من تأخر
عنه كالسيد بن طاوس و غيره و وجدنا منه نسخة قديمة مصححة في خزانة كتب مولانا أمير المؤمنين ع و مؤلفه من ثقات رواتنا الإمامية و ليس هو ابن جرير التاريخي المخالف قال النجاشي رحمه الله محمد بن جرير بن رستم الطبري الآملي أبو جعفر جليل من أصحابنا كثير العلم حسن الكلام ثقة في الحديث له كتاب المسترشد في دلائل الإمامة أخبرنا أحمد بن علي بن نوح عن الحسن بن حمزة الطبري قال حدثنا محمد بن جرير بن رستم بهذا الكتاب و بسائر كتبه و قال الشيخ في الفهرست محمد بن جرير بن رستم الطبري الكبير يكنى أبا جعفر دين فاضل و ليس هو صاحب التاريخ فإنه عامي المذهب و له كتب جمة منها كتاب المسترشد.
ثانیا : سند این حدیث معلل نیست چرا که یک راوی احمد بن محمد بن خالد برقی است که صاحب محاسن برقی است و یک راوی محمد بن خالد برقی است که پدر احمد است حال اگر اسم احمد بن محمد بن خالد برقی به دین صورت بیاید : ((احمد بن محمد بن البرقی)) ایرادی ندارد زیرا واضح است که می خواسته بگوید احمد بن محمد ای که پسر محمد بن خالد برقی است راوی حدیث بوده و این به خاطر آن است که احمد بن محمد بن خالد برقی با احمد بن محمد های مشترک العنوان اشتباه نشود.فلذا قید ((بن البرقی)) از حیث ادبیاتی عطف بیان برای کلمه احمد می شود.
ثالثا : عرض شد که دلائل الامامة در نرم افزار نور 3.6 و 3.5 موحود است و همچنین در نرم افزار مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) نیز موجود می باشد. علامه مجلسی در بحار ج43 ص170 همین روایت را می آورد و از باب اختصار می نویسد : ((احمد البرقی)) و این تعبیر هم ایرادی ندارد زیرا اسم + صفت ممیز آمده است و این مدل استعمال شیوع دارد. در مورد متن نیز هم دلائل الإمامة امروزی و هم بحار و هم عوالم العلوم و هم ریاض الابرار اتفاق نظر دارند که دیگر جای شک عفلائی باقی نمی ماند.
بسم الله الرحمن الرحيم
وجه تعجب حقير به خاطر این است که احمد بن محمد بن خالد از احمد بن محمد بن عیسی اساسا هیچ گاه نقل نکرده است . با اینکه هم طبقه اند و ملاقات داشته اند اما اخذ ابن برقی از احمد اشعری جایی دیده نشده است و گرنه مشکل به خاطر نام ها و تصحیفات آنها نیست.
نکته ی دیگر هم که بنده عرض کردم به خاطر آن بود که این حدیث در ارشاد دیلمی که امروزه چاپ شده است نیز نمی باشد و این دلیل دوم تعجب من درباره ی این حدیث بود.
یا حق
بسم الله الرحمن الرحيم
وجه تعجب حقير به خاطر این است که احمد بن محمد بن خالد از احمد بن محمد بن عیسی اساسا هیچ گاه نقل نکرده است . با اینکه هم طبقه اند و ملاقات داشته اند اما اخذ ابن برقی از احمد اشعری جایی دیده نشده است و گرنه مشکل به خاطر نام ها و تصحیفات آنها نیست.
نکته ی دیگر هم که بنده عرض کردم به خاطر آن بود که این حدیث در ارشاد دیلمی که امروزه چاپ شده است نیز نمی باشد و این دلیل دوم تعجب من درباره ی این حدیث بود.
یا حق
تعجبی ندارد چرا که در درایة النور 1.2 ، 17 روایت در وسائل الشیعة به نقل از محاسن مرحوم برقی آمده است که از احمد بن محمد بن عیسی نقل کرده است همچنین از باب نمونه چند مثال عرض می گردد :
المحاسن ؛ ج2 ؛ ص370
123 عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يُوسُفَ بْنِ عَقِيلٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْغَرِيبَ إِذَا حَضَرَهُ الْمَوْتُ الْتَفَتَ يَمْنَةً وَ يَسْرَةً فَلَمْ يَرَ أَحَداً رَفَعَ رَأْسَهُ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَنْ تَلْتَفِتُ إِلَى مَنْ هُوَ خَيْرٌ لَكَ مِنِّي وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَئِنْ أَطْلَقْتَ عُقْدَتَكَ لَأُصَيِّرَنَّكَ إِلَى طَاعَتِي وَ لَئِنْ قَبْضَتُكَ لَأُصَيِّرَنَّكَ إِلَى كَرَامَتِي.
المحاسن ؛ ج2 ؛ ص398
73 عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَأْخُذَ فِي حَاجَةٍ فَكُلْ كِسْرَةً بِمِلْحٍ فَهُوَ أَعَزُّ لَكَ وَ أَقْضَى لِلْحَاجَةِ.
المحاسن ؛ ج2 ؛ ص515
707 عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ عَامِرٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: السَّدَابُ يَزِيدُ فِي الْعَقْلِ.
وقتی خود برقی در سه جای کتابش تصریح می کند که از احمد بن محمد بن عیسی نقل کرده است جای شکی باقی نمی ماند.
( 4 و 5)- ج 14،« باب السداب»،( ص 863، س 32 و 33) قائلا في الباب:« السداب» فى نسخ الحديث و أكثر نسخ الطبّ بالدال المهملة، و في القاموس و بعض النسخ بالمعجمة، قال في القاموس:« السذاب- الفيجن و هو بقل معروف، و في بحر الجواهر:« السذاب( بالفتح و الذال« بقية الحاشية في الصفحة الآتية».« بقية الحاشية من الصفحة الماضية»
المجمعة) هو من الحشائش المعروفة به رى و بستانى، الرطب منه حار يابس في الثانية، و اليابس في الثالثة، و البرى في الرابعة، و قيل في الثالثة، مقطع للبلغم، محلل للرياح جدا، منق للعروق، و يخفف المنى و يسقط الباه، مفرح قابض، يذيب رائحة الثوم و البصل، و يحلل الخنازير، و ينفع من القولنج و أوجاع المفاصل، و يقتل الدود، و بذره يسكن الفواق البلغمى، و إن بخر الثوب بأصله لم- يبق فيه القمل و هذا مجرب».( انتهى) و أقول: نفعه لوجع الاذن مشهور بين الاطباء، قالوا: إذا- قطر ماؤه في الاذن يسكن الوجع لا سيما إذا أغلى في قشر الرمان، و أمّا زيادة العقل فلان غالب البلادة من غلبة البلغم و هو يقطعه، و ما نقله ابن بيطار عن روفس أن الإكثار من أكله يبلد الفكر و يعمى القلب فلا عبرة به مع أنّه خص ذلك باكثاره».
برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن - قم، چاپ: دوم، 1371 ق.
( 1 و 2)- ج 14،« باب الغداء و العشاء و آدابهما»،( ص 878، س 14 و 15).
برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن - قم، چاپ: دوم، 1371 ق.
( 2 و 3)- لم أجد الخبرين في مظانهما من البحار فان وجدتهما أشر إليها في آخر الكتاب.
برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن - قم، چاپ: دوم، 1371 ق.
اولا درباره ی انتساب محاسن به البرقی سخن فراوان است و اسناد المحاسن وضعیتی مشابه به دلایل دارد. در این رابطه اگر بخواهید بیشتر توضیح می دهم.
دوما اگر این نقل هم درست باشد، با نقل ابن همام از البرقی اضطراب حاصل می شود.
سوما که شاید مهم ترین دلیل باشد آنکه اساسا دلایل الامامه کتاب معتبری نیست. چون هم مولف آن معلوم نیست و هم احادیث چه در متن و چه در سند مضطرب اند.در زیر خلاصه ای از دلیل نا معتبری کتاب به علت نامعلوم بودن مولف را از قول علامه شوشتری در الاخبار الدخیله می آورم:
و مؤلّفه من معاصري الشيخ و النجاشي ففي المطبوع ص 300 «نقلت هذا الخبر من أصل بخطّ شيخنا أبي عبد اللّه الحسين الغضائريّ». و الغضائريّ كان شيخهما.
و أكثر فيه من الرّواية عن ابن التلعكبري محمّد بن هارون و قد قال النجاشي في عنوان التلعكبري «كنت أحضر في داره مع ابنه». و أكثر أيضا فيه الرّواية، عن أبي المفضّل محمّد بن عبد اللّه الشيباني، و قد قال النجاشيّ: «إنّي سمعت من الشيباني كثيرا- الخ» و روى أيضا كما في ص 227 عن الحسين بن إبراهيم المعروف بابن الخيّاط» و هو من مشائخ الشيخ كما صرّح به العلّامة في إجازته.
و روى كما في ص 30 عن «إبراهيم بن مخلّد القاضي» و هو من مشائخ النجاشي كما يظهر من ترجمة «دعبل» و «محمّد بن جرير الطبرى» فيه.
و روى أيضا كما في ص 10 عن «الحسن بن أحمد العلويّ» و هو أيضا من مشائخهما.
و أكثر الرّواية عن «عليّ بن هبة اللّه عن الصدوق، و هو الّذي يروي عنه عبد- الرّحمن النيسابوريّ القاري على القاضي من تلامذة الشيخ.
و روى كما في ص 92 عن أخيه عن ابن البغداديّ الّذي ذكر مولده فيه في أربعمائة إلّا خمسا.
و أمّا روايته في أوّل ما وصل إلينا من النسخة عن الجعابيّ- و هو شيخ «المفيد» فلا عبرة به بعد نقص النسخة، فالظاهر كونه مبتنيا على سند قبله- و الكافي مشحون من ذلك- و بعد كثرة تصحيفها. و منها ما في ص 60 «و حدّثني أيضا عن محمّد بن إسماعيل الحسنيّ» ثمّ بعده بفاصلة «و حدّثني محمّد بن إسماعيل الحسنيّ» فإنّ الثاني محرّف قطعا.
و أين هذا المؤلّف الّذي كان معاصر الشيخ و النجاشيّ أو أدون منهما لما نقلنا من نقله عن خطّ الحسين الغضائري من محمّد بن جرير بن رستم الطبريّ مصنّف المسترشد الّذي روى عنه الحسن بن حمزة المرعشيّ الّذي هو من مشائخ المفيد و ابن عبدون و الحسين الغضائري كما قالوا فإنّ مصنّف المسترشد استاد استاد استاد الشيخ ?8
اولا بحث نسبت به انتساب محاسن به برقی به درازا می کشد. و این نکته را نیز باید اضافه کرد که طبری باز هم در دلائل الإمامة ، شبیه به همین سند را به همین شکل منتهی از ابو المفضل محمد بن عبد الله الشیبانی نقل می کند :
((دلائل الإمامة (ط - الحديثة) ؛ ص79
18/ 18- وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ:
رَوَى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيُّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْأَشْعَرِيِّ الْقُمِّيِّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) قَالَ:
وَلَدَتْ فَاطِمَةُ (عَلَيْهَا السَّلَامُ) فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ يَوْمَ الْعِشْرِينَ مِنْهُ، سَنَةَ خَمْسٍ وَ أَرْبَعِينَ مِنْ مَوْلِدِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، فَأَقَامَتْ بِمَكَّةَ ثَمَانَ سِنِينَ، وَ بِالْمَدِينَةِ عَشْرَ سِنِينَ، وَ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ تِسْعِينَ يَوْماً، وَ قُبِضَتْ فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَلَاثٍ خَلَوْنَ مِنْهُ، سَنَةَ إِحْدَى عَشْرَةَ مِنَ الْهِجْرَةِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِيهَا) .))
ثانیا مگر منعی از روایت برقی از ابن همام وجود دارد؟ زیرا : سن وفات این دو راوی ، آنچنان دور از هم نبوده که نتوان احتمال روایت داد. محمد بن همام بن سهیل طبق گزارش شیخ طوسی ، متوفای 332 ق است :
((رجال شیخ طوسی : ((…جليل القدر ثقة روى عنه التلعكبري و سمع منه أولا سنة ثلاث و عشرين و ثلاثمائة و له منه إجازة و مات سنة اثنتين و ثلاثين و ثلاثمائة.))
ترجمه : ((… والاقدر و ثقه است. هارون بن موسی تلعکبری از او روایت کرده و روایت هارون از او ابتدائا سال 313 بوده و از او برای نقل روایت اجازه گرفته است و در سال 332 فوت کرده است.))
و احمد بن محمد بن خالد برقی طبق نقل نجاشی دو تاریخ برای وفات او ذکر شده :
((و قال أحمد بن الحسين رحمه الله في تاريخه: توفي أحمد بن أبي عبد الله البرقي في سنة أربع و سبعين و مائتين و قال علي بن محمد ماجيلويه: مات سنة أخرى سنة ثمانين و مائتين.))
ترجمه : ((و احمد بن حسین که خدا رحمتش کند در کتاب تاریخ خود گفته است که احمد بن أبی عبد الله برقی در سال 274 وفات پیدا کرده و علی بن محمد ماجیلویه گفته است سال 280 وفات پیدا کرده است.))
حال اگر دور ترین حالت را فرض کنیم یعنی فرض کنیم احمد بن محمد بن خالد برقی سال متوفای 274 باشد و محمد بن همام بن سهیل 332 باشد ، فاصله وفات بین آن دو می شود 58 سال و این موجب ارسال نیست چه بسا یک جوان 15 ساله از یک پیر مرد 73 ساله روایت کند و این محالیت عقلائی نیز ندارد.
ثالثا مرحوم تستری در الأخبار الدخیلة فقط تصحیف بعضی از اسناد را بیان می کند (که این تصحیف در بسیاری از کتب مانند تهذیب الاحکام شیخ طوسی دیده شده است) و طعنی بر این کتاب و مؤلف آن نمی زند بلکه در قاموس الرجال ج9 ص156 بعد از ترجمه طبری صاحب مسترشد ، نام او را مجزا آورده و کتاب را به او نسبت داده و تبیین کرده که او با محمد بن جریر صاحب مسترشد فرق می کند و او از معاصرین نجاشی و شیخ رحمهما الله است :
متن قاموس الرجال :
محمّد بن جرير بن رستم
الطبري ، الآملي ، الصغير
عنونه المصنّف ، واستند فيه إلى مفهوم قول الفهرست في سابقه : « الكبير » وإلى
قول مدينة المعاجز في السابعة من معاجز المجتبى ( عليه السلام ) أبو جعفر محمّد بن جرير
الطبري في كتاب الإمامة ( 1 ) : وفي الثامنة والثلاثين من معاجز العسكري ( عليه السلام ) :
أبو جعفر محمّد بن جرير في كتابه قال أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري : رأيت الحسن
بن علي ( عليهما السلام ) يكلّم الذئب . . . الخبر ( 2 ) . قال : وهذا يدلّ على أنّ هذا يروي عن ذاك .
وفي التاسعة والستّين منها : أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري قال : نقلت هذا الخبر من
أصل بخطّ شيخنا أبي عبد الله الحسين بن الغضائري .
أقول : أمّا قول الفهرست في ذاك : « الكبير » فمعناه الجليل لإخراج العامّي ، لقوله
بعدُ : « وليس هو صاحب التاريخ ، فانّة عامّي » . وأمّا قول مدينة المعاجز فهو -
كالبحار - استند إلى عليّ بن طاوس في توهّمه أنّ الكتاب الّذي نقل عنه تلك
الأخبار دلائل محمّد بن جرير بن رستم - السابق - وزاد المجلسي في التوهم أنّ ذاك
الكتاب مسترشده - المعروف - مع أنّ موضوع كلّ كتاب دلائل الاختصاصُ
بالمعجزات ، فانّ الدلائل عبارة أُخرى عن المعجزات ، والكتاب في بيان أحوال
المعصومين ( عليهم السلام ) من مولدهم وأولادهم وباقي أحوالهم ، ويذكر في ضمن ذلك
معجزات عنهم ( عليهم السلام ) وإنّما الكتاب لمعاصر للشيخ لا لصاحب المسترشد ولا مسمّى
بالدلائل ; وحينئذ فلا عبرة بما وجد في مدينة المعاجز المبني على التوهّم ، وقد بسطنا
القول فيه أكثر في كتابنا في تصحيح المحرّفات .
وأغرب بعضهم ! فجعل المسمّين بالعنوان « محمّد بن جرير بن رستم الطبري »
ثلاثة ، اثنان مرّا ، والثالث من في الأغاني في حديث تعلّم أبي الأسود النحو عن
أمير المؤمنين ( عليه السلام ) في قوله : « أخبرنا أبو جعفر بن رستم الطبري النحوي ، عن
أبي عثمان المازني » ( 1 ) مع أنّ المراد بأبي جعفر بن رستم في قوله هو : « أحمد بن محمّد بن
يزداد بن رستم النحوي الطبري » عنونه الخطيب ( 2 ) والحموي ( 3 ) .
محمّد بن جزك الجمّال
قال : عدّه الشيخ في رجاله في أصحاب الهادي ( عليه السلام ) قائلاً : ثقة .
أقول : وروى الحميري عنه في صلاة ملاّحي الكافي ( 4 ) وفي تدليس التهذيب ( 5 )
ومهوره ( 6 ) وزيادات صلاة سفره ( 7 ) .
وأمّا رواية « عبد الله بن المغيرة » عنه في من يجب عليه تمام الاستبصار ( 8 ) فهو
محرّف « عبد الله بن جعفر » بقرينة ما مرّ وبشهادة طبقته . كما أنّ ما في صلاة سفر الفقيه
« عبد الله بن جعفر ، عن محمّد بن شرف قال : كتبت إلى أبي الحسن الثالث ( عليه السلام ) » ( 9 )
محرّف « عن محمّد بن جزك » كما رواه الكافي والتهذيب .
ويأتي في « محمّد بن سرو » أنّه أيضاً محرّف هذا .))
البته بله نفیا و اثباتا حرفی نسبت به وثاقت طبری صاحب دلائل نمی زند ولیکن اثبات وثاقت او قبلا در کامنت های قبلی گذشت.